-حسین ثاقبی - پایگاه خبری تحلیلی رانکوه نیوز
اولین روز مدرسه ۰۲ مهر ۱۳۹۵

اولین روز مدرسه

اختصاصی صبح رانکوه/ حسین ثاقبی: هم صبحها می‌رفتیم مدرسه و هم عصرها. عصر اولین روز مدرسه بود که برمی‌گشتم. در راه که می‌آمدم دو تا مار سیاه دیدم. سیاهِ سیاه، که سرشان دیده نمی‌شد. فرو کرده بودند توی سوراخ دیوارۀ جاده. توی راه کسی را ندیدم. جز پدر یکی از دوستان همکلاسی‌ام که کوله‌باری از […]

کوکب ۰۸ خرداد ۱۳۹۵

کوکب

اختصاصی صبح رانکوه / حسین ثاقبی: بچه‌های من مثل همۀ بچه‌های دیگر در دوره‌ای از رشد، حیوان‌پرست بودند. همه‌جور جانوری که می‌شد توی خانه نگه داشت، نگه می‌داشتیم. حتی عقرب و رتیل. اما چون خیلی خطرناک بودند بعد از مدتی بردیم توی صحرا و آزادشان کردیم و بعضی هم مثل خرگوش و خوکچه که خیلی […]

زندگی در لای کتابها ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۵

زندگی در لای کتابها

صبح رانکوه / حسین ثاقبی: همۀ متن کتاب را می‌خواندم، هرچند بی‌علاقه و اجباری و بیهوده، اما متنهایی هم داشتیم که با زندگی من عجین بود و خود را قهرمان آن می‌دانستم و با آن زندگی می‌کردم به‌طوری‌که گویی سرنوشت من بود و برای نقش من در آینده‌ام نوشته بودند. اولین کتابی که خواندم، فارسی […]

ماءالشعیر ۰۲ اردیبهشت ۱۳۹۵

ماءالشعیر

صبح رانکوه/ حسین ثاقبی: سر شب بود. تازه از سر کار برگشته بودم. با صدای عیال که طبق عادت داد می‌زد «شام حاضر است»، با کمی تاخیر آمدم چهارزانو نشستم کنار سفره، روی زمین. همینکه پایم را جمع کردم احساس کردم کسی جوالدوزی به پهلوی چپم فرو کرد. درست بالای لگن. مثل یک سیخ سرد. […]

آن سفرکرده ۲۴ فروردین ۱۳۹۵

آن سفرکرده

صبح رانکوه/ حسین ثاقبی: یادت هست؟ درست سی سال پیش بود. اولین‌بار که با خودت آمدم در آن حیاطی که یک درخت گلابی درست در وسطش بود، مثل تک‌گل قالی. الان آن درخت نیست. ولی یادش هست. در اتاق جلویی روی فرش بزرگ دست‌بافت چهارزانو می‌زدیم و مودب می‌نشستیم و منطق می‌‌خواندیم. کتاب منطق هست […]

ننه… ۱۷ فروردین ۱۳۹۵

ننه…

صبح رانکوه/حسین ثاقبی: یک عمارت بزرگ بود که نمی‌دانم چند تا اتاق داشت. هیچ‌وقت تمام اتاقهایش را ندیدم. دو طبقه بود. پنجره‌هایی بزرگ داشت با شیشه‌های رنگی کوچک کوچک و با راهروهایی پیچ در پیچ و پله‌های بلند. وقتی تنها بودم، می‌ترسیدم. همیشه فکر می‌کردم جن در اتاقهای بسته‌اش لانه دارد و هر آن ممکن […]

بهانه‌ای برای عشق‌ورزی ۰۳ فروردین ۱۳۹۵

بهانه‌ای برای عشق‌ورزی

صبح رانکوه/ حسین ثاقبی: سرما همین‌که آمد سراغم، اول چسبید به یقه‌ام. به سرفه افتادم. ولی او ول‌کن نبود. این، تازه اول کارش بود. داشتم خفه می‌شدم. بدنم داغ شده بود. افتادم. در آخر نوبت تب بود. پناه بردم به رختخواب. غذا از گلویم پایین نمی‌رفت. با تب چندروزه، بدنم زنگار بسته بود و ذهنم […]

تاسیانی… ۲۱ اسفند ۱۳۹۴

تاسیانی…

صبح رانکوه/حسین ثاقبی: غروبها وقتی فضای اتاق، رو به ‌تاریکی و سرما می‌رود، مرغ روحم بدون اینکه سکوتم را برهم بزند و آزارم دهد، بال بال‌زنان می‌رود به دوردستهایی غبار‌آلودی در زمان و می‌نشیند کنار مادرم که با کهنه‌ای در دست، از یک سر لاله شیشه‌ای چراغ گردسوز و فانوس، با «ها»ی مهربانش داخل لاله […]

وابیجکا… ۰۸ اسفند ۱۳۹۴

وابیجکا…

صبح رانکوه/حسین ثاقبی: اتاق من درست وسط چهارراه حوادث واقع شده بود، در طبقه دوم ساختمانی سه طبقه که متعلق به تمام مجله بود. مدیر در طبقه سوم بود. صدای پای او و مخصوصا صدای پای منشی شخصی‌اش را می‌شنیدم که از پله‌ها بالا و پایین می‌رفتند یا حتی مهمانانشان را هم تشخیص می‌دادم. در […]

انتقام ۰۲ اسفند ۱۳۹۴

انتقام

 صبح رانکوه/حسین ثاقبی: نیمه‌های زنگ اول بود. مسحور جنگل روبه‌رو بودم که هفتادرنگ شده بود و همچنان پربرگ بود. یک ماشین تویوتا کرونای سربی رنگ مدل ۵۹ که دوازده سال از عمرش می‌گذشت، در کنار جاده توقف کرد. راننده و یک مرد دیگر از آن پیاده شدند. ابتدا به‌سر نبودم. اما وقتی از روبه‌رو دیدمش […]

ازدواج… ۲۶ بهمن ۱۳۹۴

ازدواج…

صبح رانکوه/ حسین ثاقبی: ﺍﺯ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻭ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﺘﻨﻔﺮﻡ . ﺣﺘﯽ ﻓﮑﺮﺵ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻋﺬﺍﺏﺁﻭﺭ ﺍﺳﺖ. ﺭﻭﯼ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ، ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻥ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﺮﺩ . ﻧﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ . ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯﺁﻥ ﺩﻭﺳﺘﯽﻫﺎﯼ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﯿﺴﺖ. ﺯﻣﺎﻥﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﯿﻢ. ﺍﻭ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪﺍﻡ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ. ﻭﻟﯽ ﻧﺮﻓﺖ. ﻫﺮ […]

پدربزرگ ۱۰ بهمن ۱۳۹۴

پدربزرگ

صبح رانکوه/ حسین ثاقبی: پدربزرگ دراز کشیده بود روی زمین، به پشت. در برابرش نشسته بودم. مادربزرگ چند سال پیش‌تر مرده بود. جهان بیکران مدام در حال تغییر بود، ولی من تغییر نکرده ‌بودم. و همچنان کودک بودم. خاطراتم بی‌تغییر در من مانده بود، بی‌کم و کاست. همان‌طورکه رخ داده بود و بر من گذشته […]

زایمان مردان ۰۴ بهمن ۱۳۹۴

زایمان مردان

صبح رانکوه/ حسین ثاقبی: آفتاب با نور صبحگاهی‌اش تصویر پنجره را به صورت یک چهارخانۀ کج و معوج در وسط هال کشیده بود. هردو پای مرد داخل یک خانۀ آن جا گرفته بود بود. زن با کنارزدن کامل پرده، رسم چهارخانه آن را بهتر کرد. مرد که بالاتنه‌اش در پشت روزنامه پنهان شده بود، گفت: […]

کلید ۲۹ دی ۱۳۹۴

کلید

اختصاصی /صبح رانکوه: صبح بود. هوا روشن شده بود. خورشید، تازه تیغ کشیده بود ولی سوز سرمای زمستان را نتوانسته بود بشکافد. تمام منفذها را بسته بودم. ساکنان، پیاده و سواره از ورودی مجتمع رد می‌شدند و سلامی می‌گفتند یا سری تکان می‌دادند. از داخل کیوسک نگهبانی صدایشان خوب شنیده نمی‌شد. چهره مردها جدی بود. […]

دکوراسیون ۱۹ دی ۱۳۹۴

دکوراسیون

داستان هفته/ اختصاصی صبح رانکوه: یک جلد کتاب روی زانوهایم بود و یک جلد دیگر را هی باز می‌کردم و جمله‌هایی را می‌خواندم و بعد می‌بستم و دوباره باز می‌کردم و چند عبارتی می‌خواندم و باز مثل فالگیری که از فالش راضی نیست، دوباره می‌بستم و باز می‌کردم. فکرم به جایی نمی‌رسید. تمرکزم را از […]

آسیا و گندم… ۱۲ دی ۱۳۹۴

آسیا و گندم…

نامه آسیا به گندم سلام بر دوست عزیزم، گندم امیدوارم خوش‌اوقات و کامیاب باشی و اوضاع و احوال خوش بگذرد. مدتی است آرزوی دیدار دارم. بی تو وجود بیهوده‌ای دارم. گویی بی‌هدف آفریده شده‌ام. نمی‌دانی ماندن در این غربت و در این سکوت مرگبار که تنها عنکبوت در تو لانه کرده و خفاش‌ها و جغدها […]

تنهایی… ۰۵ دی ۱۳۹۴

تنهایی…

اختصاصی/ صبح رانکوه: شب، لحاف سنگین و سیاهش را بر سر شهر کشیده بود و همه را در خوابی عمیق فرو برده بود. حتی از پرستارها و پرسنل بیمارستان هم صدایی در نمی‌آمد. نه کسی با کفش بی‌صدایش راه می‌رفت و نه با دوست و همکارش نجوا می‌کرد. این شب با شبهای دیگر فرق داشت، […]

زندان شب یلدا ۲۹ آذر ۱۳۹۴

زندان شب یلدا

صبح رانکوه – حسین ثاقبی: از چند ماه مانده به یلدا، برنامه‌ریزی مبنی بر اینکه با چه خانواده‌هایی و در کجا جمع خواهیم شد، شروع می‌شود. و آدمها را انگار توی غربال ریخته باشند هی می‌چرخند و کم و زیاد می‌شوند و تا تعیین نهایی و قطعی، همچنان بازار خواهش و تمنا و گله و […]

جاده… ۲۸ آذر ۱۳۹۴

جاده…

اختصاصی/ صبح رانکوه– حسین ثاقبی:آن طرف، داشتند توی چاله خاک می‌ریختند. از مادر برزگم پرسیدم: «آن آقاها دارن چه کار می‌کنن؟» گفت: «دارن جاده درست می‌کنن.» ولی داشتند جاده را چال می‌کردند تا مثل این طرف، رویش سنگ سیاه بگذارند. پدربزرگ را هم همین‌طوری گذاشته بودند توی چاله و رویش خاک ریخته بودند. بعد روی […]

چشمۀ شیرین.. ۱۳ آذر ۱۳۹۴

چشمۀ شیرین..

اختصاصی صبح رانکوه- حسین ثاقبی: می‌گفت: «مبادا بروی توی بیشه. کنار چشمه سنگین است. توی چشمه پری دارد.» ولی نگفته بود پَر، چرا سنگین است. وقتی مادرم این را می‌گفت، پدرم هیچ حرفی نمی‌زد. نه آره می‌گفت و نه، نه. همیشه ساکت بود و کار خودش را می‌کرد. فقط کمی سر و صدای کارش زیادتر […]

خانۀ داوود… ۰۷ آذر ۱۳۹۴

خانۀ داوود…

اختصاصی صبح رانکوه: سربازی را که تمام کردم، دودل بودم که در تهران بمانم یا نه. داوود در تهران ماندگار شد و خودش را به کاری مشغول کرد. من دلم پیش خانواده‌ام بود که پسر بزرگشان بودم و می‌توانستم کمک حال و یاور کارشان باشم. وقتی پیش پدر و مادر رفتم، گرچه مایه دلگرمی هم […]

املش قدیم…. ۰۱ آذر ۱۳۹۴

املش قدیم….

«قدیم» در شمار واژه‌هایی است که معیار و مقیاس مشخصی ندارد مانند: بلند، قشنگ، خیلی و … که معلوم نیست چقدر و چه میزان و چه اندازه اند. املش قدیم برای من بین سالهای ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۵ است. سالهایی که به قول روانشناسان عصر طلایی عمرم را تشکیل می‌دهد که یادآوری‌اش برای همسالان و هم‌نسلان […]