• امروز : پنج شنبه - ۲ اردیبهشت - ۱۴۰۰
  • برابر با : 11 - رمضان - 1442
  • برابر با : Thursday - 22 April - 2021
0

چرخهای خیاطی…

  • کد خبر : 27299
  • ۲۲ آبان ۱۳۹۴ - ۱۹:۱۱
چرخهای خیاطی…

اختصاصی صبح رانکوه- حسین ثاقبی: همه وسایل و ابزارهای مورد نیازم در کیسه‌ای که شبیه کوله‌پشتی درست کرده بودم، جا می‌گرفت. این‌طوری دستانم آزاد بود و می‌توانستم گاهی چوبدستی صاف صافم را در دست بگیرم که در یک سرش با موم جای دست درست کرده و با تسمه‌ای از چرمی نرم، حلقه‌ای ساخته بودم تا […]

اختصاصی صبح رانکوه- حسین ثاقبی: همه وسایل و ابزارهای مورد نیازم در کیسه‌ای که شبیه کوله‌پشتی درست کرده بودم، جا می‌گرفت. این‌طوری دستانم آزاد بود و می‌توانستم گاهی چوبدستی صاف صافم را در دست بگیرم که در یک سرش با موم جای دست درست کرده و با تسمه‌ای از چرمی نرم، حلقه‌ای ساخته بودم تا از دستم نیفتد. هروقت هم که لازمش نداشتم به طور افقی می‌بستم به بالای همان کیسه کوله‌مانندم. چوبدستی علاوه بر اینکه گاهی تکیه‌گاه خوبی بود برای راندن سگهای ولگرد و بعضی جانورانی وحشی هم به کار می‌آمد که در مسیرم زیاد دیده می‌دیدم. گرچه پیش نیامده بود تا بزنمشان اما خیالم راحت بود. چوبدستی به من قوت قلب می‌داد.

کارم خیلی پیچیده نبود، اما حساس بود. چرخهای خیاطی تازه به روستاها رفته بود و خرابیهای جزئی داشت. هیچ‌کدام تعمیر اساسی لازم نداشتند. مهم‌ترین ایرادشان این بود که سوزن می‌شکستند یا نخ پاره می‌کردند. چاره کار هم یک تنظیم کوچولو و ظریف بود.

از شغلم راضی بودم. چون دیگر جا افتاده بودم و مشکل مردم را به آسانی حل می‌کردم. زندگی خانه‌به‌دوشی را دوست داشتم. بیشتر ولگردی و پرسه‌زدن بود. هیچ‌وقت هم احساس خستگی نمی‌کردم. کوله‌پشتی به دوش، به بهانه کارکردن از یک آبادی به آبادی دیگر می‌رفتم و تفریح می‌کردم و چشمم همیشه به مناظر طبیعی خیره بود. و گاهی تمام روز را به تماشای طبیعت مشغول بودم و شب را با تماشای آسمان پرستاره که گویی روی پارچه کبود دانه‌های برنج ریخته باشند می‌گذراندم. ساعتها رو به آسمان می‌خوابیدم و طاق‌باز به طاق آسمان خیره می‌شدم تا میان این‌همه ستارگان بی‌شمار که جای قراردادن حتی یک ستاره هم در میانشان نبود، ستاره‌ای قرار دهم. مادربزرگم همیشه می‌گفت: «تو در هفت‌آسمان یک ستاره هم نخواهی داشت.» چه نفرین گوارایی کرده بود. این بی‌سر و سامانی، خودش یک ستاره می‌خواست که من بودم. خودم، ستارۀ سرگردان خودم بودم که دائم سیر می‌کردم.

در این حالت بود که احساس آزادی می‌کردم و هیچ‌گونه وابستگی و نگرانی‌ای نداشتم و از هر دغذغه فکری به دور بودم تا اینکه بخواهم به فردایش اندوهگین باشم. با وجود بی‌شمارراههایی که پیش رویم بود، هرگز جلوام بسته نبود. راهنمایانم، چشم و دلم بودند که با عقل و هوش به کلی بیگانه بودند و قادر به نصیحتم نبودند تا از لذتها چشم بپوشم. کودک مدرسه‌ای را می‌مانستم که بعد از تعطیلی به بازیگوشی می‌پرداخت و برای رفتن به خانه عجله‌ای نداشت.

گاه می‌ایستادم و مدتها به چشمه‌های زلال، جویبارهای پر از بنفشه و پامچال، گاوهای نیرومند و زاینده و شیرده، اسبهای وحشی با یالهای آشفته و افشان که مرا محو خودشان کرده بود، چشم می‌دوختم. بوی مست‌کننده علوفه‌های خشک که چقدر رویشان خوابیده‌ام و دوست داشتم گاوی شکمو باشم و همه‌شان را یکجا ببلعم.

هیچ‌چیز را نمی‌توانستم با خوابیدن در خنکای روز، روی ایوان عوض کنم درحالی‌که چادرشب ابریشمین را به دور خودم می‌پیچیدم تا به دور از سرمای آزاردهندۀ نسیم، از خنکا و نوازشش لذت ببرم. ابریشم نیز با نسیم همدستی می‌کرد تا هوشیارانه حضور نسیم و زیباییها را نه‌تنها بر پوستم بلکه با اعماق وجودم احساس کنم.

به ماه عسلی بی‌پایان می‌رفتم وقتی به تماشای برآمدن آفتاب در آن فضای روستایی که تازه از آواز خروسکان خوش‌صدا خاموش شده بود و از مهتاب شب فاصله گرفته بود، می‌نشستم و در میان سبزه‌های پرپشت و نازک و بلند که حیات در آنها جوانه می‌زد و می‌جوشید دراز می‌کشیدم و کنار چشمه‌ای که از پای درخت بلوط بیرون می‌جهید زانو می‌زدم و سر به درون چشمه می‌بردم و تا لب بر لبانش بنهم و بوسه‌های گوارا برچینم و سیراب شوم. و از این لذت جسمانی چنان سرمست می‌شدم که صدای آواز خون را در رگهایم می‌شنیدم که آب را به همه‌جای بدنم سرازیر می‌کرد.

آن روز بر فراز تپه وقتی آفتاب در اقیانوسی از ابرهای غرق‌ شده و نور ملایم و بی‌آزارش صحنه دشت و دمن و رودخانه را رنگی مات پاشیده بود، می‌خواستم این آبادی را به قصد آن آبادی ترک کنم. وقتی آفتاب کاملا بالا آمد و گرمایش را به زمین بخشید، از کناره باریک جوی پرآب که در سرتاسر کناره دیگرش را بوته‌های تمشک به بلندای نهالها و تنه درختان پیچیده بودند، مستانه گام می‌نهادم و رد می‌شدم. و گاهی به تمنای تمشکهای رسیده و ترشمزه جوابی مثبت می‌دادم و درشت‌ترین و رسیده‌ترین‌شان را انتخاب می‌کردم و درحالی‌که پاهایم را مانند پلی در دو طرف جو گذاشته بودم، می‌چیدم و در دهان آبشان می‌کردم و با بزاق دهانم مانند شربتی گوارا می‌نوشیدم و در پایان شاخه‌های تمشک را می‌دیدم که به پاس این بزرگواری به نشانه سپاس برایم سر می‌جنبانند.

وقتی از لابلای درختان پربرگ که مستانه با خواهش نسیم خنک شهریور پیچ و تاب می‌خوردند و نجوا می‌کردند، خرامان خرامان گذشتم، دشتهای وسیع با تپه‌هایی ملایم پیش رویم ظاهر شدند. آن‌وقت کلاغها و پرندگان بزرگ‌بال با پرواز بر آسمان بالای سرم به بدرقه برخاسته بودند. اینجا و آنجا در کشتزارهایی که مثل ریش حناشده و ماشین‌شده می‌مانستند، گندمهای دروشده که به صورت کوههایی کوچک و ناپایداری بر پا ایستاده بودند به چشم می‌آمد. در دور و نزدیک مردمانی را که مشغول خرمن بودند، می‌دیدم. محل خرمن مانند خورشید زرد تابستان می‌درخشید و نوری روغنی و براق می‌پراکند و چشم را می‌زد.

زمین جلو پایم را بوته‌هایی با گلهای ریز که مثل اکلیل می‌درخشیدند پوشانده بودند که گویی از میان گلزار رد می‌شدم و ملخهای ریز و درشت که بالهایشان توان به پرواز درآوردن تنه خمیرمانندشان را نداشت، به پرواز درمی‌آمدند و بالهای رنگینشان را در هوا باز می‌کردند و مانند ستارگان دنباله‌دار برقی می‌زدند و فورا بر زمین می‌افتادند و بر بوته و گلها و علفها می‌چسبیدند و تاب می‌خوردند. جیرجیرکها بی‌امان یک‌نفس می‌خواندند بی‌آنکه لحظه‌ای استراحت کنند. زنبورها وز وزکنان دور گلها می‌چرخیدند. پروانه‌های کوچک بی‌عجله به آرامی بالهای رنگارنگشان را باز و بسته می‌کردند و یادشان نبود که پاییز در راه است. کفشدوزک‌های خال‌مخالی با مکث و تمرکزی طولانی تا دورترها می‌پریدند. موشهای خرمایی باعجله و هراسان جلدی می‌جستند و به هر طرف می دویدند و خود را به سوراخشان می‌انداختند و در زمین فرو می‌رفتند که گویی در آب شیرجه می‌زدند. تپه‌هایی ظریف از خاک نرم و آسیاب‌شده که در اطرافشان ساقه‌های نازک کاه بر دوش مورچگان ریزه‌میزه بی‌شتاب در حرکت بودند. مورچه‌ها به سختی دیده می‌شدند. صدای پرنده‌های کوچکی که مثل موج در هوا پرواز می‌کردند و به دنبال هم می‌دویدند، در فضا پیچیده بود. بلدرچین‌هایی که با دروکردن گندمزارها بی‌خانمان شده بودند، از زیر بوته‌ای ناگهان پر می‌کشیدند و مثل تیر از کمان‌دررفته زوزه پروازشان در گوش می‌پیچید.

کسانی که مرا می‌شناختند از دور بی‌آنکه دست از کارشان بکشند، دستی برایم تکان می‌دادند و «عبور بخیر» می‌گفتند. خانواده‌ای که نزدیک جاده در مسیرم مشغول خرمن بودند صدایم کردند تا مهمانشان باشم. بلافاصله پذیرفتم و راهم را کج کردم و ساقه‌های کوتاه و درو‌شدۀ گندم که زیر قدمهایم کمر خم می‌کردند، صدای خش‌خش شکستن قولنج‌شان به گوش می‌رسید.

در خرمنگاه گاوان نر به یوغ‌بسته را دختر جوانی هدایت می‌کرد که گویی به جای لباس، رنگ پوشیده بود. چنان به دنبال گاوهای نر زمخت و قوی با شاخهای دیومانندشان می‌دوید و هی می‌زد که گویی مردی کارآزموده بود. در عین حال که نیم‌نگاهی به من داشت، مراقب همه‌چیز بود. به‌موقع دستش را در کاه فرو می‌برد و مشتی از آن برمی‌داشت و در پشت گاو نگه می‌داشت تا پهنش خرمن را آلوده نکند.

موقع چاشت بود. سفره نان و پنیر و پیاز گسترده شد تا آب خنک کوزه که پسر خانواده از چشمه‌ای نزدیک آورده بود به همراه قوری و کتری دودگرفته و سیاه در کنارش آذین شود. همه دور سفره روی زمین نشستیم. و با صلای پدر خانواده شروع کردیم.

دختر که گاوها را از خرمن بیرون آورده بود و به سمت سفره می‌آمد، با پیچ و تاب بدنش که از هیجان می‌جهید، دنیا را روی فنر گذاشته بود و به لرزه افکنده بود. برگهای ریز کاه بسان گلهایی معطر و زیبا بر موهای آشفته‌اش که از روسری‌اش بیرون زده بود، به همراه چهره تفتیده و عرق‌کرده‌اش که گویی از عشقی سرشار سرخ شده بود و مرا به یاد شایسته‌ترین دختران سال می‌انداخت. با سلامی شرمگین بر سفره نشست. گوشۀ چشمم به سوی او می‌رفت تا فقط چهره وصف‌ناپذیرش را که از رضایت و شادی درونی و عمیق نورانی شده بود، به تماشا بنشینم.

در‌حالی‌که گاهی نگاهمان به هم قفل می‌شد و چهره آتشین و فریبنده‌اش را با آن چشمان درشت و سیاهش که گویی تاجی از گل بر سر نهاده، در پس‌زمینه‌ای تک‌درخت، تپه‌ها و گاوهای به یوغ‌بسته، بر بستری از خرمن زرین و دره‌های کم‌عمق در زیر تابش خورشید، جلا یافته بود، می‌دیدم، قلبم آتش می‌گرفت و مغزم کرخت می‌شد و چشمم به خواب می‌رفت. هضم و جذب این غذای روح مرا از بلعیدن لقمه‌ای که در دهانم به چپ و راست می‌رفت بازمی‌داشت

تنها زیبایی و شرم دخترکی ساده‌دل در یک آبادی با عشقی پرشور مثل شراب جانیفتاده که کسی از کوزۀ لبش جرعه‌ای ننوشیده است، می‌توانست مرا مجبور به اتراق کند که هرگز نمی‌توان به این مهربانی ساده به چشم حقارت نگریست چون پشتیبان این نگاه، روح و احساسی بود که از اعماق وجود یک زن برمی‌خاست. عشق همیشه باارزش است. از هرجا که باشد. حتی از آن قلبی که وقتی ظاهر می‌شوی به تپش می‌افتد و یا چشمی که وقتی ترکش می‌کنی، اشک می‌ریزد. فقط چنین چیز لطیفی می‌توانست مرا از راهم باز دارد یا بوی گلهایی که حتی جانورانی به ظاهر بی‌احساس مثل مور و ملخ و زنبور را به خود جلب می‌کردند.

پدرش پرسید:

– چند روز اینجا بودی؟

– دو روز بودم.

– چرا بیشتر نماندی؟

– کارم تمام شد. می‌روم به آبادی‌های دیگر.

– الان همه مشغولند. روزها کسی در آبادی‌ها نیست.

– بالاخره من گشتم را می‌زنم.

– چرخ ما هم خراب شده. نرو! بمان تا شب آن را هم درست کن.

– می‌روم و برمی‌گردم.

اسمش را پرسیدم و تکانی به خودم دادم و برخاستم و حرکت کردم.

در بین راه کفشدوزکی را گرفتم. دستم را بالا بردم. از او خواستم مسیر سرنوشتم را نشانم دهد. بر نوک انگشتم آمد با تردید بالهایش را گشود و چرخی در هوا زد و با پرواز به سوی نقطه‌ای نامعلوم ناپدید شد. همچنان به راهم ادامه دادم. دیگر در بندش نبودم با اینکه فکرم را هنوز هم مغشوش کرده است.

 

لینک کوتاه : https://rankoohnews.ir/?p=27299

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.