• امروز : یکشنبه - ۴ مهر - ۱۴۰۰
  • برابر با : 19 - صفر - 1443
  • برابر با : Sunday - 26 September - 2021
0

هیپنوز غذا !!!!!

  • کد خبر : 35848
  • ۰۵ خرداد ۱۳۹۵ - ۸:۵۷
هیپنوز غذا !!!!!

اختصاصی/   بعداز مدتها هوس کردم با پسرم بعد از اتمام کلاس اموزشی و پزشکی در نمایندگی انجمن هیپنوتیزم در رشت به رستورانی رفته و دلی از غذا در اوریم !   صبح رانکوه / دکتر موسی غلامی: بعداز مدتها هوس کردم با پسرم بعد از اتمام کلاس اموزشی و پزشکی در نمایندگی انجمن هیپنوتیزم […]

اختصاصی/   بعداز مدتها هوس کردم با پسرم بعد از اتمام کلاس اموزشی و پزشکی در نمایندگی انجمن هیپنوتیزم در رشت به رستورانی رفته و دلی از غذا در اوریم !

 

صبح رانکوه / دکتر موسی غلامی:

بعداز مدتها هوس کردم با پسرم بعد از اتمام کلاس اموزشی و پزشکی در نمایندگی انجمن هیپنوتیزم در رشت به رستورانی رفته و دلی از غذا در اوریم ! ساعت ۲و نیم عصر بود و من بیش از یک ونیم ساعت از وقت معمول صرف غذایم گذشته بود .بهر حال از خواهر زاده دانشجویم در رشت ادرس یک رستوران با غذای محلی را گرفتیم و کمی بعد انجا بودیم . با کمال تعجب در بیرون رستوران صف چندین نفره متقاضیان غذا را دیدم. میگفتند رشت شهر باران است ولی انگار  رشت و رشتیان را شهر و شهروندان غذا هم می شود نامید !  از وسط افراد منتظر در صف غذا که می گذشتیم خانمی می گفتند که باید نام و شماره موبایلتان را بدهیدتا پس از حدود ۲ ساعت از شما برای صرف نهار دعوت کنند ومی گفت خودش دو ساعتی در صف بوده و احیانا نیم ساعت دیگر  نوبتش می رسد  !کنجکاو شدم، برای دیدن فضای رستوران سری به داخل سالن غذا خوری زدم .فضای رستوران بیشتر و کاملا شبیه خانه مسکونی بود .یک نفر دفتر بدست اسمها و شماره موبایل را می نوشت و چند جوان هم هراسان در امد و شد بودند تا سرویس و غذاها و پسماندها را جابجا کنند . انانی که در جایشان نشسته بودند هریک بجان غذایی افتاده بودند و محتوی ظروف را با قاشق و چنگال خود شخم میزدند ! انطرفتر از سریک میز چند نفر بلند  شدند و تقریبا یک سوم و شاید بیشتر از ان را باقی گذاشته بودند تا مهمان زباله دان شوند . اینطرفتر یک خانواده پنج نفره چنان مشغول خوردن غذا وبا سرعت اشتها اوری بودند که انگار مدتی از غذا دور مانده بودند ! جالبتر از تنوع ، مقدار غذا ی روی میز بود که براحتی ۳ نفر دیگر را سیر می کرد. مخصوصا کودکی  ۷ ساله و تپل با کباب ترش و چلو چنان در هم امیخته بود اصلا متوجه حضورم در کنارش نبود ! پدر خانواده با اضافه وزنی محسوس و برامدگی محسوستر شکم و یک سبیل تیپیک مردانه با تمرکز  امتحان کنکوری با میرزا قاسمی و کباب ترشش حال میکرد ! مادر  خانواده با اندام متناسب و ارام با ارامش کاملی نصف غذایش را جدا کرده بود و با بقیه غذایش خود را مشغول کرده بود. دو دختر خانواده هم با ارایشی غلیظ و تیپی اسپورت و امروزی توجهی به غذا نداشتند ! یکی گوشی تلفنش روشن بود و هر از گاهی متنی را میخواند و با لبخند کلماتی را تایپ می کرد و بک سری هم به غذایش میزد و قاشقی تناول می کرد. ان دیگری دلش جای دیگری و احیانا با دیگری بود و  رضایت همراه با نگرانی در چهره اش دیده می شد و در فکر غذاهای اینده ای بود که قرار بود با ان دیگری بخورد ! شاید روی همین میز و شاید روی میزی دیگر و شاید در این شهر و یا شهری دیگر !!

اینجا همه در هیپنوز غذا بودند و تمرکز کامل بود ! گارسونها و صندوقدار و مراجعین و اشپزها ! به هیچ دیگری توجهی نمی شد .به آمدو شد خیابان ،به کولی ولو شده در خیابان با کودکی سیه چهره که پستان خالی مادرش را می مکید و به کارگر نارنجی پوش شهرداری  که از قضا تمرکزش به جمع کردن پسماند های همین رستوران بود و اینکه اخر ماه  امد و باید کرایه خانه اش را بپردازد!هدف فقط یک چیز بود ،سیر شدن و سیر شدن و  شایدحرف زدن ! و خوش بودن !! اینجا نمی توانستم منتظر بمانم و اهسته رفتم تا شاید رستوران تمیز و خلوت دیگری را پیدا کنم و نهارم را صرف کنم . ۳۱/۲ /۹۴

موسی غلامی امام

 

 

لینک کوتاه : https://rankoohnews.ir/?p=35848

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.