• امروز : سه شنبه - ۱۱ آذر - ۱۳۹۹
  • برابر با : 16 - ربيع ثاني - 1442
  • برابر با : Tuesday - 1 December - 2020
2

درباره قتل قهرمان بوکس کشور- چاقو کشی و نبوغ

  • کد خبر : 26943
  • ۱۷ آبان ۱۳۹۴ - ۱۵:۴۹
درباره قتل قهرمان بوکس کشور- چاقو کشی و نبوغ

درباره ی قتل « یوسف سجودی » قهرمان ۲۵ ساله ی بوکس کشور نظریه های مختلفی وجود دارد.     صبح رانکوه: در یکی از این گمانه ها رای بر این است که « یوسف سجودی » قربانی اختلافات موجود بین دسته های « گردن کلفتی و چاقوکشی » قبل از انقلاب رشت شد. با […]

درباره ی قتل « یوسف سجودی » قهرمان ۲۵ ساله ی بوکس کشور نظریه های مختلفی وجود دارد.

 

 

صبح رانکوه: در یکی از این گمانه ها رای بر این است که « یوسف سجودی » قربانی اختلافات موجود بین دسته های « گردن کلفتی و چاقوکشی » قبل از انقلاب رشت شد. با این شرح که یکی از این دسته ها برای گناه کار جلوه دادن و حذف دسته ی مقابل اقدام به صحنه سازی در قتل یک ورزشکار محبوب و مدال آور کرد.

در روز هشتم فروردین ماه سال ۱۳۵۰ یوسف سجودی در میان ۹۷ بوکسور از سراسر کشور با کسب ۹ پیروزی پیاپی در رشت بر قله ی بوکس ایران ایستاد.

همان شب جشن پیروزی قهرمان جوان در کافه ای موسوم به « لاله ی صحرایی » واقع در جاده ی انزلی برگزار شد. جشنی خونین که نام کافه را برای همیشه در اذهان مهمانان ثبت کرد.

یکی از این مهمانان مردی میانسال به نام « غلام خویشاوندی » بود که در شهر رشت با نام مستعار « قربعلی چماق » شناخته می شد. او یکی از مهمترین « گردن کلفت » های دوره ی خود محسوب میشد. اما با سایر هم ردیفان خود یک تفاوت اساسی داشت.

در دوره ای که « قداره کشهای نوچه دار » با تقسیم جغرافیایی شهر بین خود و بر پا کردن انواع و اقسام کسب و کار، از شرارت به سمت تجارت حرکت می کردند «قربعلی چماق» با وفادار ماندن به ماهیت اصلی خود که- همان لاابالی گری بود – وصله ی ناجوری برای « جامعه ی گردن کلفتان نوگرا » به حساب می آمد.

در آن سالها افرادی نظیر « اسماعیل خداترس » در اطراف زرجوب و خیابان لاهیجان، « جمشید فرزانه » در جاده ی انزلی و « پرویز خراسانی » در زیرکوچه و مرکز شهر قلمروی کاسبکارانه به راه انداخته بودند و می کوشیدند با به حداقل رساندن دردسرها و درگیریها بیشترین بهرمندی را از آن خود کنند. با اینحال افرادی نظیر « قربعلی چماق» از چنین دستگاه پولسازی بی بهره بودند و با همان روشهای سنتی مربوط به « گردن کلفتها » پول در می آوردند که بیش از هر چیز به باجگیری و قمار نزدیک بود. در واقع گردن « کلفتهای تاجرمسلک » در یافته بودند که « قدّاره کشی » ضدپول و هزینه ساز است. به گونه ای که گفته میشود « پرویز خراسانی » در یک رقابت کشتی محلی، کشتی گیری که چاقو کشیده بود را با ناسزا اخراج کرد و « اسماعیل خداترس » در مقابل قداره کشهایی که در یک قهوه خانه او را دوره کردند و ناسزا گفتند چای خورد و سر بلند نکرد. جدا از صحت یا عدم صحت این داستانها آنچه مسلم است این است که آنها مسیر خود را از « گردن کلفتی » به سمت رفاه و آسایش و دارندگی و برازندگی و عیش و نوش پیدا کرده بودند. اما افرادی نظیر « قربعلی چماق » هنوز به چنین مکاشفه ای نرسیده بودند یا اینکه از نبوغ تبدیل قدرت به پول و آسایش برخوردار نبودند.

با چنین فرضیه ای عجیب نیست اگر بگوییم که تا چندی پیش از قتل بوکسور رشتی، «قربعلی چماق» در زندان محبوس بود.

در دوره ی رفاقت برادرانه ی امثال « اسماعیل خداترس » با مسئولان شهری و روسای شهربانیها و ماموران نظامی و مملکتی، « قربعلی » هنوز باید رنج زندان را بر خود هموار میکرد!

با این وصف در شب فراموش نشدنی « لاله ی صحرایی » از بخت بد، خلافکاری به نام « محمد سواد کوهی » نیز با رفقایش به جمع مهمانان می پیوندد تا برای آزادی اش از زندان جشن بگیرند.

مثلث مرگ در کافه با حضور « قربعلی چماق »، «محمد سوادکوهی » و « یوسف سجودی » شکل میگیرد.

ماجرا از جایی آغاز می شود که در دوره ی حبس در زندان بین « قربعلی » و « محمد » اختلافاتی بوجود می آید. سپس در شب حادثه یکبار دیگر با هم روبرو می شوند. « قربعلی » که ابتدا از حضور «محمد سوادکوهی» آگاه می شود برای تسویه حساب به سمت او می رود و درگیری با بگو مگو و فحاشی آغاز می شود. کافه به سمت آشوب می رود. جشن در آستانه ی بر هم خوردن قرار میگیرد. یوسف سجودی به صحنه ی درگیری می آید تا وساطت کند. او نمی خواهد طعم شیرین پیروزی و لذت بردن از جشن قهرمانی را از دست بدهد. نمی خواهد شبش خراب شود. اما کسانیکه به اندازه ی سن او چاقو به دست گرفته اند هرگز به میانجیگری او تن نمی دهند. در این گیر و دار ناگهان کسی برقها را خاموش میکند و تاریکی کافه را فرا میگیرد و لحظاتی بعد که برقها روشن میشود همه ی مهمانها قداره ای را فرو رفته بر سینه ی جوان ۲۵ ساله ای می بینند که نامش «یوسف» بود و همیشه می گفت : « من قهرمان مشتزنی هستم، نه قهرمان مردم زنی ».

« غلام خویشاوندی » معروف به « قربعلی چماق » محکوم به قتل « یوسف سجودی » و در شهربانی رشت به دار آویخته می شود. با اینحال هیچکس ندید که چه کسی قداره را بر سینه ی بوکسور جوان فرو کرد و خود محکوم حتی تا پای چوبه ی دار بعنوان آخرین حرف قسم خورد که او قاتل نیست. امروزه بسیاری از قدیمی های شهر رشت این گفته ی معروف را بخاطر دارند که «قربعلی چماق» در مقابل قاضی گفت : « من چاقو زدن را بلدم! یک مرغ به من بدهید، هزار ضربه ی چاقو به او می زنم بطوریکه نمیرد! »

پس از آن واقعه ی تلخ مانند هر ماجرای دیگری مردم با دیدگاههای گوناگون درباره ی آن به گفتگو پرداختند.

برخی به بیگناهی محکوم معدوم اشاره کردند و خود را در « اعتماد به نفس مردی چاقوکش » شگفت زده یافتند.

برخی به دوره ی نا امنی و قداره کشی لعنت فرستاده و به بیگناهی و جوانی مقتول دل سوزاندند.

برخی نیز با پاک کردن صورت مسئله، وجود کافه را زیر سوال برده و پرسیدند : « اصلا چرا باید یک ورزشکار قهرمان کشور در چنین مکانی حاضر میشد؟! »

با اینحال با دیدن اینهمه قهرمان ورزشی و ستاره ی هنری که در میدان رقابت انسانیت حرفی برای گفتن ندارند فکر میکنم از کجا معلوم که « یوسف سجودی » بهتر از ایکس و ایگرگ بود؟

همین امروز هم بسیاری از ما از بسیاری از ستاره ها و قهرمانهایی ستایش میکنیم که انسانیت را فقط روی سکو و در مقابل دوربین نمایش می دهند!

این را خبرنگاران بهتر از هر کسی می دانند که فلان کاپیتان ملی، یا بازیگر محبوب، آنقدرها که به نظر می رسد مهربان نیست!

البته شاید هم « یوسف » اسطوره ی اخلاق بوده باشد. موضوع صحبت این نیست.

اصلا شاید او مردی گمنام مثل جبار فعلی (قهرمان پیشکسوت بوکس کشور اهل بندر انزلی) میشد که اگر امروز من و شما در خیابان از کنارش بگذریم او را نخواهیم شناخت.

البته صحبت از مُرده پرستی هم نیست.

می خواهم این را بگویم که اتفاقاتی نظیر تراژدی « لاله ی صحرایی » پیش از آن و پس از آن بارها و بارها رخ داده و باز هم رخ خواهد داد.

هنوز هم در این شهر جوانهای قهرمان مسلکی هستند که نادانسته به معرکه ای کشیده میشوند که دلیل نزاعش را نمی دانند. هنوز هم یک ناشناس هست که ناگهان برق را خاموش میکند.

آنشب در « لاله ی صحرایی » برق را بلافاصله روشن کردند. اما امروز برای روشن شدن اینکه فلان شخص فلان کاره است باید زمانی دراز بگذرد.

ایکاش همه ی تبهکارها مثل « قربعلی » بودند. ایکاش میشد آنها را از سیمایشان شناخت.

اما نوگرایی تبهکارانه همچنان ادامه دارد.امروزه احترام نمادین و متظاهرانه به « ارزشها » و آشنایی با قانون به برخی تبهکارها آنچنان مصونیتی می دهد که باورمندان حقیقی نیز قادر به مقابله با آنها نیستند.این راهیست که امثال « خداترس » در پیش گرفته بودند.شاید آنها آنچنان که نشان می داد شاهدوست نبودند،اما بی تردید شاهدوستی منافعشان را برآورده میکرد!

هشیار باشیم!

گاهی کسانی را قربانی قضاوت خود میکنیم که گناهشان صرفا اینست که به چیزی تظاهر نمیکنند!

اگر به دنبال ضارب هستیم شاید بتوانیم نامش را از کسی بپرسیم که برق کافه را قطع کرده است!

 

پایگاه صبح رانکوه: انتشار مطالب خبری و یادداشت های دریافتی لزوما به معنای تایید محتوای آن نیست و صرفا جهت اطلاع کاربران از فضای رسانه‌ای منتشر می‌شود.

 

لینک کوتاه : https://rankoohnews.ir/?p=26943

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.