• امروز : چهارشنبه - ۵ آذر - ۱۳۹۹
  • برابر با : 10 - ربيع ثاني - 1442
  • برابر با : Wednesday - 25 November - 2020
0

تیتر این مقاله را شما بنویسید و جایزه بگیرید!

  • کد خبر : 58948
  • ۱۶ تیر ۱۳۹۶ - ۲۲:۳۳
تیتر این مقاله را شما بنویسید و جایزه بگیرید!

مادر بزرگم تعریف می کرد تازه عروس بودم و همراه دو خواهر شوهر یتیمم در خانه ای کاه گلی زندگی می کردیم.دختر ۱۷ ساله ی آن روزگار که هم میرزا کوچک خان جنگل و سربازانش را دیده بود و هم پانزده سال پیش به نامش ” عابر بانک ” صادر شده بود.       […]

مادر بزرگم تعریف می کرد تازه عروس بودم و همراه دو خواهر شوهر یتیمم در خانه ای کاه گلی زندگی می کردیم.دختر ۱۷ ساله ی آن روزگار که هم میرزا کوچک خان جنگل و سربازانش را دیده بود و هم پانزده سال پیش به نامش ” عابر بانک ” صادر شده بود.

 

 

 

 

بگذریم. مادر بزرگم تعریف می کرد همان اوایل عروسی و در یکی از شبهای بارانی پائیز، عمویش به خانه شان رفته بود که شام را پیش برادر زاده و اصطلاحا عروس خانم بماند. شبی که از قرار معلوم بابا بزرگ هم به صیادی در اطراف مرداب رفته بود مگر آنکه پرنده ای، چرنده ای، ماهی چیزی صید نماید که سر سفره ی زن و دو خواهرش بگذارد. خانه ای تاریک بدون برق، روشنایی، یخچال، اجاق گاز و … که لحظه به لحظه در ظلمات شب فرو می رفت و عمویی که کماکان منتظر شام بود. شامی که عروس خانم و دو خواهر شوهر نوجوان نمی دانستند چه خاکی بر سرشان بریزند چون هیچ چیزی در منزل نداشتند تا مقدمات آنرا فراهم نمایند.

مادر بزرگ تعریف می کرد آن شب زمستانی به نیمه های خود می رسید اما نه خبری از ” اویش ” بود و نه خان عمو از جا بلند می شد که شب و یا روز دیگری تشریف بیاورد. بنده ی خدا میگفت آن شب از ترس نداشتن ها تمام ناخن هایم را جویدم و مانند دو دختر دیگر، کنار آتش اتاق، گوشمان را به دوردستها تیز کرده بودیم که صیاد نان آور از راه برسد مگر آنکه صیدی بیاورد تا شامی برای مهمان آماده کنیم.

لحظه به لحظه قابلمه مسی دود گرفته و کوچک “چمپا برنج آن روزگار” را کنار آتش جلو عقب می کردیم که نه بسوزد و نه سرد شود تا آنکه صدای آمدن صیاد جوان آن روزها از حیاط منزل به گوشمان رسید، سه نفری به طرف بیرون دویدیم، فانوس را مقابل چشمانم بالا آوردم تا دست شوهرم را ببینم مگر آنکه چیزی همراهش باشد. جایی که سوز هوا در آخرین شبهای پاییز کشنده بود و دست او مثل بسیاری از شب های دیگر خالی، که این غم ما را بیشتر از پیش کرد.

عمو همچنان در اتاق بدون فانوس و در تاریکی مطلق نشسته بود که ماجرا را برای بابا بزرگ تعریف کردیم و او با کشیدن آهی بلند از ما خواست نگران نباشیم، با گرفتن فانوس از دستمان به طرف ” پشت بام ” رفت و ما نیز از سوز سرما به اتاق تاریک و کنارمهمان برگشتیم.

عمو سراغ تازه داماد را گرفت و پرسید صید آن شبش چه بوده که فی الفور جواب دادم مانند بسیاری از دیگر شبها چیزی دشت نکرده مگر آنکه او از جا بلند شود و به خانه اش برگردد اما اصلا چنین خبرهایی نبود و او تنها کمی این پهلو آن پهلو شد.

مامان بزرگ می گفت با دلشوره ی بیشتر و تنهایی به بیرون از اتاق رفتم. شوهرم را دیدم که فانوس به دست با کیسه ای پارچه ای مقابل ایوان خانه ایستاده بود. کیسه ای که در تاریکی شب و در تلاطم بوران، فهمیدم همان لوبیای خشکی است که در حقیقت ” بذر لوبیا ” برای کاشتن در سال بعد بود. کیسه را به دست من داد و خواست همین ها را بپزم و چیزی درست کنم که برای کشت سال بعد هم خدا بزرگ است.

خیلی سریع همراه دو خواهر شوهر به کنار چاه آب در انتهای حیاط رفتیم تا در تاریکی و سرمای شب لوبیاها را بشوریم، بپزیم و غذایی درست کنیم. بابا بزرگ هم با درآوردن چکمه و لباس های صیادی به داخل اتاق رفت تا عمو تنها نماند و ما همراه تنها فانوسی که در خانه وجود داشت در حیاط ماندیم. فانوس از شدت باد سرد وحشی در حال خاموش شدن بود که خواهر شوهرها با آوردن ” نمک یار و سنگ ” از تل انبار، خواستند با همین لوبیا های خشک کوکو درست کنیم،از پختن آن صرفه نظر کنیم چون فرصتی نبود و حالا که شام عمو دیر شده است لااقل …

با برداشتن سطلی آب از چاه و شستن نمک یار، سنگ و لوبیاها، خواستم فانوس را نزدیکتر کنند تا با کوبیدن لوبیا های نپخته، برای درست کردن کوکو آماده شان کنم چون با وجود کمبود وقت، عن قریب عمو با شکم گرسنه می خوابید و آبروریزی بیشتر می شد. بوران سرد و کشنده مستقیم به صورتم میزد که لوبیا ها را وسط نمکیار ریختم و با سنگ سیاه روی آن می کوبیدم تا له شوند و آنها نیز همراه فانوس به طرف لانه مرغها رفتند تا بلکه چند تخم مرغ پیدا کنند، از تل انبار بوته های پیاز بیاورند و من اینجا همچنان با سنگ بر لوبیا های خشک می کوبیدم تا له و لهتر شوند.باد سرد حالا پشتم را می برد و هرچه در دلم بود به عمو می گفتم که مشتی، حالا چه وقت مهمانی آمدن بود که اگر تشریف نمی آورد …

 

خواهر شوهرها با یک تخم مرغ و چند بوته پیاز و فانوس در حالی برگشتند که هر دو از سرما می لرزیدند. خواستم چراغ را نزدیک تر بگیرند تا ببینم لوبیا ها آماده شده اند یا خیر اما هرچه فانوس را جلوتر بردم کمتر چیزی در آن دیدم و فهمیدم چون لوبیا ها خشک بوده اند با کوبیدن سنگ بر دانه های آن، هرکدام به طرفی پرتاب شده اند و جز چند دانه در گوشه و کنار نمک یار چیز دیگری نمانده بود. کوکوی لوبیایی که هرگز پخته نشد، عمو سمج هرگز از آن نخورد و همه با هم، همان کته و ماستی را خوردیم که قبل از آمدن عمو قرار بود خورده شود.

اما اکنون و بر اساس سجل مادر بزرگ، تاریخ عقد نوشته شده در صفحه اول قرآن عروسی و سنگ قبر آباء و اجدادم، بیشتر از یک قرن از آن شب سرد پاییزی می گذرد و گویی هنوز تغییرات زیادی در سبک زندگی روزمره ما رخ نداده است.هنوز هم با وجود یخچال های آنچنانی، روشنای برق، اجاق گاز هوشمند، چرخ گوشت، لوبیای چشم بلبلی سبز و تازه که در فریزرها دپو شده است و هزار درد بی درمان دیگر، اگر مهمانی قبل از آمدنش زنگ و ضد زنگ نزد، با پیامک و تلگرام و اینستاگرام و … خبر ندهد اوضاع باز همان است به طوریکه اگر هم از انبار یخچال، غذایی سرهم کنیم و یا از کبابی سرکوچه چیزی سفارش دهیم که عمو و زن عمو و عموزادها بخورند و بروند، پسا رفتن، روزگارشان سیاه است و آنقدر پشت سرشان حرف می زنیم که چرا سر زده آمده اند و …

اما هدف از نوشتن این متن هیچکدام این موارد نبود بلکه موضوع مهمتر که مادربزرگم همیشه از روایت داستان آن لوبیا چشم بلبلی خشک – که با سنگ بر سرشان کوبید و همه ناپدید شدند – برایم به یادگار گذاشت آن است که به نظرم در مراودات اجتماعی امروزمان نیز اوضاع همان است که در سیاهی شبهای سرد غفلت از برخی امور، کسانی در مسیرمان قرار می گیرند که بدون آنکه مقدمات پختگی آنها را فراهم کنیم فقط در سرشان می کوبیم غافل از آنکه این کوبیدن های بی مقدمه هر کدامشان را به سویی فراری می دهد و در سیاهی شبهای ندانم کاری ها گم می شوند.

به عبارت ساده تر وقتی جامعه ای در بسیاری از بخش های خود نیازمند آموزش است و اتفاقا آموزش های بی وقفه ای نیز در آن انجام میشود اما جواب آن ملموس نیست به آن معنا است که برخی اوقات بدون آماده سازی بستر و اصطلاحا پخته شدن متریال ها، فشارهای تند و تیزی را برسرشان وارد می کنیم که علاوه بر آنکه به دردشان نمی خورد بلکه به این سو و آن سو آواره شان می کند.نمونه بسیار ساده، افراط بیش از حد در نیل به مدارک آموزش عالی در کشورمان و کهنه قصه ی کنکور این روزهاست که مدام بر سر خیلی ها می کوبیم که بخوان، بخوان، بخوان اما دریغ از پختگی بستر کار و فراهم بودن زیر ساختها، قصد تنها کوبیدن بر سرشان است که هرکدام ناگزیر به سمتی می روند که نباید بروند و این همان داستان لوبیاهای مادر بزرگ است. سرانجام یکی با فرارمغزها آواره می شود، یکی پزشک می شود و مدیریت می کند، یکی مدیریت می خواند و برج می سازد، یکی با مدرک مهندسی ساختمان، پیتزا می فروشد و البته چند نفر هم در هر صورت آن وسط باقی خواهند ماند.

روحتان شاد همه ی بابا بزرگ ها و مامان بزرگ های عالم که در میان ما نیستید.

 

قاسم خوش سیما

لینک کوتاه : https://rankoohnews.ir/?p=58948

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.