خانم ۷۸ ساله موقر وارد مطبم شد و بعد از راهنمایی منشی وارد اتاق کارم گردید .. او سپاس و تقدیر خود را از مجله آوای املش داشت … آشنایی او با مجله در فیزیوتراپی صمدی بوده است … او گفت: خوشحالم از اینکه املش دارای مجله است و مایه مباهات و افتخار ما … […]

خانم ۷۸ ساله موقر وارد مطبم شد و بعد از راهنمایی منشی وارد اتاق کارم گردید .. او سپاس و تقدیر خود را از مجله آوای املش داشت … آشنایی او با مجله در فیزیوتراپی صمدی بوده است … او گفت: خوشحالم از اینکه املش دارای مجله است و مایه مباهات و افتخار ما … زادگاهم املش است، دکتر شیما ترابی صوفی دخترم

خواستم من هم سهمی ولو اندک برای یاری به مجله داشته باشم … مبلغی برای کمک به مجله آوردم و نوشته­ای از زندگی در املش قدیم …

 

 صبح رانکوه/ مریم بابایی زاده املشی: ضمن قدردانی از این مادر املشی و حرکت زیبای او برای زنده نگهداشتن مجله آوای املش که ستودنی است. مبلغ مورد قبول قرار نگرفت امّا نوشته وبا کمال میل در اختیار هیئت تحریریه قرار گرفت. خانم مریم بابائی زاده املشی نشان داد سن در برابر مطالعه مرز نمی شناسد. ضمن آرزوی سلامتی و طول عمر، منتظر دیگر نوشته هایش هستیم…

درست هفتادو یک سال پیش، زمانی که کودک ۷ ساله بودم، مرسوم بود املشیها در فصل بهار عازم ییلاق می شدند. مادرم در هنگام شب وسایل ییلاق را جمع می کرد و در چاشو ( چادرشب) که خود بافته بود می­پیچید، از وسایل خانه تا خواب که پنج تا شش بسته می شد…. آن شب حرکت نباید توی رختخواب می خوابیدم همه تا اذان صبح تکیه به مفروش داده وچرت می زدیم … در حیاط ما زمین بزرگی بود درهرخانه زمین بزرگی بود و در آن زمان رسم بود در هر خانه بزرگی دو اسب و یک چاربدار

 

روستای-کجید81

(مهتر) داشتند. پدرم حاج حسین قماش فروش کل بود وجنسی که ازتهران می آمد در مغازه ما صف می بستند، پدرم به یاری آنان می شتافت… گاهی موقع رفتن به ییلاق اسب ها را بهم قرض می­داند و اسبها توی حیاط سروصدا می کردند و همیشه خورجین جو توی گردنشان بود. بعد از نماز در تاریکی به سمت ییلاق راه می افتادیم، ما را داخل بارها می نشاندند و سوار اسب می کردند … مادر و پدرم نیز با اسب زیندار حرکت می ­کردند … امروزه هم صدای پای اسب ها در سکوت شب را فراموش نکرده­ام. ناهار را در سنگ تاش صرف و بعد از استراحت حرکت می کردیم … صدای دلنواز آب از یک طرف، صدای جیرجیرک و زلزله از طرف دیگر و صدای پای قاطرها که با آنها همخوانی داشت، آهنگ موزون و د لنوازی را ایجاد می کرد که در عین بچگی این آوا را حس می کردم … مادرم آغوزقاتوق ( فسنجان) وکوکوی باقلا برای شام و ناهار را درست کرده بود و همه درکنار هم صرف می کردیم … فراموشم نمی شود که اسبها در کنار رودخانه سنگ تاش تا سینه در آب می رفتند و ما را که در وسط بار بودیم به آنور رودخانه می رساندند، نزدیک غروب به قهوه خانه هلودشت می رسیدیم، آنجا تخت بزرگی گذاشته بودند، بارها را پائین می آوردند و شب را درآنجا می ماندیم… می گفتند سال های بسیار دور این قهوه خانه ساخته شده بود که صاحبش بنام قاسمعلی و همسرش به نام نرگس بود سپیده دم سوار بر اسب ها که در سر بالایی راه خودشان را بلد بودند و سرانجام شب نزدیک به صبحدم به ییلاق می رسیدیم…. ما در ییلاق خانه نداشتیم ولی چون پدرم دوستان زیادی داشت هر سالی ما به یک ییلاق می رفتیم و آنسال ما به کجید رفتیم… بخاطر دارم به خانه معراجی که یکی از مجتهدین کجید بود رفتیم… صورت خود را صبح شستشو نداده بودیم که یک مجمع مسی بزرگ جلو در ما آوردند مادر پرسید این چی هست و چه کسی داده است؟

روستای-کجید2

گفتند: خانم آقا سید مطهر علوی مادر احمد آقا علوی که خدا قرین رحتمش کند داده است پنج دقیقه دیگر خانم آقا سید رضا علوی مادر آقا صادق علوی، پنج دقیقه دیگر مادر آقا سید موسی علوی وسیه داده بود پنیر، لور، عسل، کلوچه و نان ییلاقی ( کماچ)، بود… این ها همه از بزرگان کجید بودند که با پدرم دوست بودند، مادر می گفت: رسمشان است چون ما ورود به آنان کردهایم … هوای پاک، درختهای گردو سر به فلک را جمع می کردیم و سوغات برای املش می آوردیم مادر هم در مجمع آنها خربزه، هندوانه، ماهی شور، بادمجان سیاه، گوجه فرنگی می فرستاد، سه ماه را در ییلاق می ماندیم… پدرم بر می گشت و باغ چای می گرفت و هر هفته برای ما وسیله خوراکی می داد تا شهریور پدر می آمد برای بردن مابه گیلان … هفت ساله بودم و هیچ دختری اجازه نداشت به مدرسه برود. یک روز مادرم در گوشی به پدرم گفت: اجازه بده این دختر به مدرسه برود و یا خواهش از او می خواست این کار صورت گیرد… مادر می گفت: چقدر ما منت دیگران را برای نوشتن یک نامه یا خواندن بکشیم …. آقا باقر برادر بزرگم گفت: من مریم را باخود می برم و می آورم…. بالاخره اسمها نوشته شد که الان آن مدرسه بنام شهید پاهکیده است. مدرسه ششم کلاس داشت سال ۱۳۲۳ به عبارتی ۷۱ سال پیش … یک کلاس را به ما دادند نصفش مال دخترها و نصف دیگرش مال پسرها… خدا رحمت کند معلم ما آقای رضا صوفیلو بود اول به ما درس میداد سپس به پسرها… وقتی زمستان می آمد املش فقط چند تا مغازه داشت، بقیه زمین صاف بود… آنزمان برف می آمد تا گردن و برادرم دست منو میگرفت جاده را برایم باز میکرد و سال دوم مدرسه ما منزل نباتچی و سال سوم مدرسه ما خانه لطف اله که اکنون خانه آقای حسین زارع شده است شد. آنجا خانمی به اسم خانم همرزدی که از بیرون می آمد و خانم دیگر بنام استعفا که روزی انشاء ای به این مضمون داد: « سالی که گذشت عمر عزیز ما گذشت

 

62bd7c27c3ee92c21

/افسوس تا شدیم خبر بی خبر گذشت» بالاخره تا پنجم را آنجا گرفتیم و ششم را هم منزل حسام الدین خان صوفی که الان ۱۷ شهریور نام دارد. ما آن موقع برای اسم نویسی پول میدادیم که کلاس ششم را خواندیم. همکلاسی های من افسر صوفی ، اکرم صوفی، فریده صوفی،مهین صوفی، شهربانو دستجردی،مرحومه زهرا نیکروش،ایران عادلی،حورا صادق زاده بودند. وقتی تصدیق (گواهینامه) ششم را گرفتم از اداره فرهنگ و آموزش و پرورش و حتی بیمارستان رامسر برای استخدام دنبالم آمدند ولی پدرم میگفت: دخترم برود با مردم دست بدهد و مخالفت میکرد و سرانجام خانه دار شدیم و با مرحوم محمد ترابی صوفی ازدواج کردم و ماحصل آن دو پسر و دو ختر است که تمام زندگیم میباشند…

منبع: آوای املش