چای شما
اختصاصی رانکوه نیوز
تاریخ انتشار : ۲۶ خرداد ۱۳۹۵ در ۱۲:۱۷ ب.ظ , کد خبر:   37437

احترام پور محمدی املشی:

پایگاه خبری تحلیلی رانکوه نیوز: (Rankoohnews)
قسمت چهارم نگاهی دوباره / روستای اُمام

امام را با آب و هوای مطبوع تابستانه اش می شناسند ؛ با چاک چشمه ، با میل امام . تاریخ امام با جغرافیای اش پیوند ناگسستنی دارد …

 

اختصاصی صبح رانکوه / احترام پور محمدی املشی:

امام را با آب و هوای مطبوع تابستانه اش می شناسند ؛ با چاک چشمه ، با میل امام . تاریخ امام با جغرافیای اش پیوند ناگسستنی دارد . امام در گذشتۀ نه چندان دور ارباب نشین بوده . محل استراحت خوانینی که هوای شرجیِ تابستان جلگه را طاقت نیاورده و خصوصاً این فصل سال را بیشتر درعمارت های تابستانه شان در ییلاق سپری می کردند .

حدود ساعت دوی بعد از ظهر می رسیم به امام . مه آلود است  و بارانی ؛ مثل یک  تابلوی نقاشی به نظر می رسد . انگار که داریم از پشت شیشۀ غبارآلود نگاهش می کنیم . در گذرمان از وسط روستا ترکیبی از بافتهای قدیم و جدید را کنار هم داریم . بافتی که با فروریختن تدریجی دیوارهای گلی در مقابل بافت جدیدِ سیمان و آهن غالب تهی می کند و دیر زمانی نخواهد گذشت که دیوارهای سنگی و سیمانی دهکده جای پرچین های قدیمی را بگیرد و آدمها در درون این دیوارها تمامیت خود را چنان پنهان کنند که هیچ کس از حال همسایۀ دیوار به دیوارش خبر نداشته و….

تک درختانی که در وسط  و پیرامون آبادی محکم بر جایشان ایستاده و زمان را با تمام خاطراتش به نظاره نشسته اند . یکی از ویژگیهای قدمت برای روستاهای ایران همین درختان هستند درختانی که از دست تبر گریخته و به تاریخ آبادی پیوسته اند  .

بناهای قدیمی به یک  مکان اعتبار تاریخی می بخشد و امام این بناها را در خود دارد  ، میراث تاریخ فئودال مالکی …

ییلاق را با خانه ها و آلونکهای گل و سنگ و کومه های کوچکش می شناسی و حالا  …

آنچه که روبرویمان می بینیم عمارت اربابی است که سرزمین و فرهنگ دیگری را در ذهن تداعی می کند . مرا به داستانهای روسیه و انگلستان قرن نوزده می برد .می توانم برای لحظاتی چشمانم را به روی محیط پیرامونم  ببندم و مرغ خیالم را آزاد کنم . می روم  به ابتدای حیات بنا که خودش بود وعظمتی که به تصویر می کشید و کوههای پیرامونش پوشیده در میان علفزاران سرسبز و بوته های گلهای وحشی و نسیمی که از هر طرف وزیدن می کرد . قدریقین اگر بنایی هم در پیرامونش بود آلونکهای کوچکی بود جهت باغبانی و رسیدگی به امورات خانۀ اربابی و در چشم انداز دورتر لابد چند خانۀ رعیتی .می توانیم تمام ساختمانهای پیرامون را که اکنون جرأت قد کشیدن و استقرار پیدا کرده اند از صحنه برداریم . عظمت و ابهت بنا  بیشتر نشان داده می شود و شاید تعدادی گوسفند و بز رها در چمنهای پیرامون و آنطرف تر اسبها و … آب چشمه هست و جویبار زلال وآواز پرندگان و … کسی چه می داند شاید یک نواختی این فضا را صدای شادی بخش کودکانی  برهم می زند که در این میدان وسیع و در پناه درختانی که در زمان خودش به یقین گسترش بیشتری داشته است جان پناهی می گرفتند برای بازیهای کودکانه شان ……

همۀ آبادی مال تو باشد . ارباب ارباب گویان خودت و خانواده ات را کول کنند و با خدم و حشمی که اصلاً به دید نمی آید و در هیچ آماری ثبت نمی شود ، مردمی را که به سان سرمایه های منقول و مهره های شطرنج ، می توانی هر طور که خواستی حرکتشان بدهی و هر سرنوشتی را که میلت کشید برایشان رقم بزنی وهمین مردم  لابد برای دولا چهار لا شدن مقابلِ تو از یکدیگر سبقت بگیرند و تا می توانند جهت خوشایندت و شاید هم لقمۀ نانی که قرار است به هر قیمتی به دست بیاید زیر آب همدیگر را بزنند و زیر پای هم را خالی کنند و تو….. نه غم آبت باشد و نه غم نانت ….

این اندیشه ها را می گذارم برای بعد .اکنون وقت ذیق است و وسوسه می شویم برای دیدن فضای داخلی عمارت . پیرزنی از ساختمان روبرویی که قدمت و نو نواری را با هم ترکیب کرده ما را از رفتن منع می کند اما بنا ما را به خود می خواند . عمارت تنهاست به سان غریبه ای و این تنها وجه اشتراکی هست که با آن احساس می کنیم ؛ حس غریبی ما را به سمت هم می کشد .

تنۀ چوبی درختی را که روی ساختاری به نام دروازه قرار گرفته بر می داریم . ابتدا به ساکن در ورودی حیاط گل وحشیِ روئیده که به مدد این حصار و دروازه  ، به سان سوسن چلچراغ محافظت شده و نظر همکاران گل پسند ما را به خود جذب می کند . ژست و دوربین و صدای باز و بسته شدن شاتر و لبخندهایی که بر سینۀ تصویر حک می شود و خواهد ماند …

عمارت ِ باشکوهیست . هر چه نزدیک تر می شویم عظمتش را بیشتر به رخ می کشد از زمانیکه  پا روی پله های عمارت می گذاریم تا زمانیکه از آن بیرون می آییم انگار که عالیسیم در سرزمین عجایب …

بنا را در دو طبقه ساخته اند با زیربنای سنگی و سخت وترکیبی از سنگ و خشت و گل و چوب و در آخر کلاهک سفالی قشنگی که با زیبایی تمام روی سرش جا گرفته . برعکس بناههای فلزی بناههای اینچنانی همیشه جاذبۀ خاص خود را دارند و احساس نزدیکی ویژه ایی را به بیننده القا می کنند . از همان ابتدا تمام فاصله ای که بین تو و دیوار و سقف و چهار چوب وجود دارد فرو می ریزد . اما کل معماری فراتر از رؤیاهای کودکی ام است . اتاق های تو درتو و هر اتاق از طریق پنجره های دوجداره به طبیعت بیرون راه می برد و نور را به زوایای تاریک اتاقها هدایت می کند . ورودی هر اتاق درهای دوجداره و حتی اتاق به اتاق دو دره است ، پنجره های مشبکی که با شیشه های رنگی مزین شده اند و شومینه هایی که در بالا نشین اتاقها گرما بخش خانه بوده و …

این درها ، دیوارها ، سقف و این رقص رنگارنگ نور که افکارم را به بازی می گیرد … اولین سؤالی که در ذهنم ایجاد می شود این است که آدمها دراین فضا و دراین اتاقهای تودرتو همدیگر را گم نمی کردند ؟!

با نگاهی دقیق تر احساس می کنم که راهروهای باریکی که نسبت به فضای کلی خانه تاریک به نظر می رسند کل ساختمان را به دو قسمت مجزا تقسیم کرده ، قسمتی که تمام اتاقهایش کوچک و نُقلی و متعلق به اندرونی و زنانه به نظر می رسد ؛ اما بخش دیکر دارای اتاقهای بزرگتر با درها و پنجره های بیشتر که مسلماً نور بیشتری را به درون هدایت می کند و گج بری های زیبا و این فضا به نظر مال نشستهای رسمی و مردانه باشد تا به حدی که ژست افراد را در بالادست اتاق و پیرامونش در ذهنم به تصویر می کشم با همان هیبت و منش اربابانه و حاکمانه اش و یا شاید نشست دور همی در وسط اتاق و… که مسلماً اگر برای این درها و دیوارها زبانِ گفتار بود ، حکایتهای شنیدنی جالبی برای گفتن داشتند  …

تا به امروز بناهای زیادی را در استانهای مرکزی ایران مثل اصفهان و کرمان و یزد و … دیدام که هر کدام اسطورۀ معماری زمان خود و همۀ زمانها شدند اما هیچ کدام شبیه این بنا نبودند . در قسمت داخلیِ بناها و عمارت های بزرگ مناطق خشک و نیمه خشک  ایران فضا باز می شود ولی اینجا بسته است . اینجا کنار هم چیدن این همه درو دیوار فضا را کوچک و کوچک تر می کند . در بناهای دیگر ارتباطتت با دنیای بیرون گسسته نمی شود ولی اینجا وقتیکه در داخل عمارت قرار می گیری احساس می کنی که تمام ارتباطتت با دنیای بیرون بریده شده حتی با وجود اینهمه پنجره و نور و نسیمی که از بیرون راهش را به درون این فضاهای بسته باز می کند بازهم احساس می کنی که از جهان بیرون بریده ایی و در خلوتی گیر افتاده ایی…اقتداری را که در بیرون بنا از فاصلۀ دور می دیدی اینجا تا حدی می شکند و این شاید مربوط به دیوارهای نزدیک به هم ، فراوانی درها و پنجره ها ، سقف نسبتاً کوتاه و پوشش چوبی و تیرۀ سقف باشد که فضا را کوچک تر و بسته تر از آنچه که هست نشان می دهد .  به نظر می رسد بیش از حد به اندرونی و خلوت و آشپزخانه نزدیک است …..

می گویند امام زمستانهای خیلی سردی دارد و خوب پیداست که ذهن هوشمندی با معماری فوق العاده ای که برای عمارت به کار گرفته گرمایی را در دل زمستانهای بسیار سرد امام در این اتاقهای تو در تو خلق کرده که هیچ سرمایی را جرأت وارد شدن از درها و روزنه هایش نبوده ، از طرفی برای روزهای بسیار گرم تابستان که به دلیل ضخامت کم جو در اینجا شدت تابش افزایش پیدا می کند  از نفوذ گرما به داخل خانه جلوگیری می کرد  .

آخرین بقایای حیات در این اتاقهای تو در تو انبار چوبی برنج است و گهواره و کمدی که امروزی تر می زند و کوزۀ ماستی که روی تاقچۀ اتاقی مثل شیء گرانبهایی انگار که در دل موزه ای نشسته باشد فخر می فروشد و …صندوق قدیمی که یادم هست مثل یک صندوقچۀ اسرار جالب و وسوسه انگیز بود محلی بود برای نگهداری پارچه های تازه ، چادر شب های ابریشمی ، دامن ها ، جلیقه ها و روسری های محلی وهمزمان که درش باز می شد  بوی پارچه  و نموری و ماندگی ِموجود در فضا ی بستۀ صندوق با بوی زنندۀ نفتالینی که جهت مراقبت از پارچه ها مورد استفاده قرار می گرفت  ( تا  پارچه را بید نزند ) به هم می آمیخت و راه نفس را می بست …

جای تأسف دارد بر آدم و اندیشه ایی که فکر می کند با نوشتن اسمش بر در و دیوار این بنا جاودانه می شود اما این نوشته ها در قسمتهای مختلف خانه قابل مشاهده است . به نظر حاصلِ یک شیطنتِ کودکانه باشد و نشانی از آمد و شد افرادی با اسلوب و افکاری متنوع و گاهاً متفاوت  ….

 

ادامه دارد…..

 

 

 

 


انتهای پیام
بنر-رانکوه-نیوز-ادامه-مطلب.

نظر دهید