چای شما
اختصاصی رانکوه نیوز
تاریخ انتشار : ۷ آذر ۱۳۹۴ در ۲:۰۰ ب.ظ , کد خبر:   28083

داستان هفته/ حسین ثاقبی

پایگاه خبری تحلیلی رانکوه نیوز: (Rankoohnews)
خانۀ داوود…

اختصاصی صبح رانکوه: سربازی را که تمام کردم، دودل بودم که در تهران بمانم یا نه. داوود در تهران ماندگار شد و خودش را به کاری مشغول کرد. من دلم پیش خانواده‌ام بود که پسر بزرگشان بودم و می‌توانستم کمک حال و یاور کارشان باشم. وقتی پیش پدر و مادر رفتم، گرچه مایه دلگرمی هم بودیم اما در روستا برایم کار نبود. آمدم شهر و مدتی در کارخانه چایسازی مشغول شدم تا پاییز که فصل برداشت چای تمام شد و بیکاری دوباره به سراغم آمد. چاره را در آمدن به تهران دیدم. رفتم اداره مخابرات و زنگ زدم به داوود. همچنان در تهران بود. اصالتا اهل کهکلویه و بویراحمد بود. زنگ زدم و گفتم بیکارم. گفت: «بیا تهران. به هر حال کاری پیدا می‌شود.» از اتوبوس که پیاده شدم، تا میدان بهارستان راهی نبود. یک‌راست رفتم به هنرکده. داوود در یک کارگاه آبکاری کار می‌کرد. خودش نبود. مردی که دم در نشسته بود، سوالاتی از من کرد. بعد از اینکه فهمید همانی هستم که داوود گفته، گفت: «داوود الان نیس. رفته بیرون کار تحویل بده. تا شب هم نمیاد. کلید و آدرس خونه‌ش را گذاشته تا بهت بدم. گفته تو برو و اون خودش شب میاد.» بعد عباس‌آقا‌نامی را صدا زد که معلوم نبود کجا بود و گفت که: «از توی کشو، اون کلیدی که آدرس روشه، بده به این آقا.» کلید و آدرس را گرفتم و آمدم بیرون. اول رفتم دم باجه بلیت‌فروشی. ده تومان دادم و ده تا بلیت ده‌ریالی خریدم. به دردم می‌خورد. با یک بلیت آمدم تا پیچ شمیران. دو بلیت دیگر هم دادم تا رسیدم به میدان تجریش. با سواریها نرسیده به میدان دربند پیاده شدم و بقیه راه را پیاده رفتم. سربالایی، تند بود. نفس‌نفس زنان رسیدم به پلاک ۱۹۸٫ به داوود بدوبیراه می‌گفتم که چرا اینقدر راه دور، خانه گرفته و اینهمه تا محل کارش فاصله دارد. گشتن دنبال خانه، فرصتی به من داد تا نفسی تازه کنم. حیرتم از این بود که ساختمانهای چندطبقه همه‌شان پلاک فرد داشتند. پلاکهای زوج یک طبقه بودند. اینکه چرا آدرس خانه‌اش را اشبتاهی داده، از دستش عصبانی بودم. هاج و واج مانده بودم. هوا هم این بالا روی تپه، سرد بود. تک و توک آدم رد می‌شد. تردد ماشین از آدم هم کمتر بود. دل را به دریا زدم و از یکی پرسیدم: «ممکن است آدرس را اشبتاه داده باشند؟» گفت: «نه، خانه‌های این طرف همه به طرف به پایین هستند.» نفهیمدم چی گفت. ولی همینکه فهمیدم آدرس را درست آمده‌ام، خوشحال بودم. کلید را انداختم. در آهنی کوچک، باز شد. سمت چپم آسانسور بود. خودم را که در آینه‌اش دیدم، تو نرفتم. برگشتم تا از پله‌ها بروم. حقیقتش می‌ترسیدم. سه دور چرخیدم تا به واحد شش رسیدم. با کلید دوم، درِ سنگین چوبی را باز کردم. در چوبی که باز شد، خودم را در لبه یک پرتگاه دیدم. کمی ترسیده بودم. خانه مثل غاری بود که دهانه‌اش با شیشه گرفته شده بود. دره و کوه مقابل پیدا بود. هرچی فکر در سرم بود، ذوب شد. دیگر از فکر اینکه داوود اینجا چه می‌کند، از ذهنم رفته بود. در دامنه کوه روبه‌رو، کابینها روی سیم، بدون اینکه به هم بخورند، به چپ و راست می‌رفتند. آدمهای داخلشان دیده نمی‌شدند. در را پشت سرم بستم. کفشم را روی فرش کوچکی کنار دمپایی آخوندی چرمی کَندم. ساک کوچک و مشکی‌ را از دوشم انداختم روی زمین کنار یک صندلی راحتی چوبی که رویش تشکچه بود. همه صندلی‌ها چوبی بودند و تشکچه داشتند. خیلی سردم نبود که بروم کنار شومینه و روشنش کنم. قالیچه‌ها همه دستباف بودند و در جای جای کف هال و اتاقها افتاده بودند. و نسبت به هم حالت غریبانه‌ای داشتند. هر کدام یک رنگ و یک اندازه و یک طرح جداگانه داشتند. رنگ همه‌شان به نظرم تیره می‌آمد. کف خانه، سنگ بود به رنگ شکلاتی روشن. دیوارهای نصفه و نیمه فضای هال را تقسیم کرده بودند هرچند ارتباط بین فضاها برقرار بود و بینشان درد نداشت. و در هر یک از فضای سه‌گانۀ هال، شومینۀ جداگانه داشت با چند صندلی راحتی و یک میز کوتاه وسط آنها. آشپزخانه هم جزو یکی‌شان بود که گاز و کابینت و یخچال و یک فریزر کوچک‌تر یخچال و ماشین لباسشویی چسبیده بودند به دیوار ال‌مانندی. روی گاز یک قوری روی کتری بود. هوس چایی کرده بودم. اما نمی‌دانم چرا به طرف گاز نرفتم که چای درست کنم. همه‌شان توی همین غار دهانه‌باز بودند که با شیشه سرتاسری پوشیده شده بود. شیشه‌ها تمیز بودند. اگر پرده، گوشه‌های آن را نگرفته بود، نمی‌شد فهمید که شیشه‌اند. کنار شیشه که رفتم ته دره را هم ‌توانستم ببینم. خانه‌ها و کوه روبه‌رو با چشم‌اندازی از تهران که آفتابش رنگ عوض کرده بود و دزدکی از زیر غبار، ساختمانها را روشن کرده بود. نور خورشید به این ساختمانی که تویش بودم، نمی‌رسید البته. کوه مقابل دامنش را باز کرده بود و اجازه نمی‌داد آفتاب بتابد. دره در سایه سردی خوابیده بود. سر و صدای تهران به اینجا نمی‌رسید. دو اتاق خواب هم بود: یکی در انتهای هال و یکی از یک پلکان سنگی کنار دیوار می‌رفت بالا.

در اتاق پایین تنها یک تخت چوبی یک نفره بود. با یک قالی ترکمنی قرمز تیره و دراز. یک قفسه بزرگ سر تا پایی بود که پر از کتاب بود. چند تابلوی عکس و خوشنویسی آویخته بود به دیوار روبه‌رو. خیلی توجه نکردم، به اتاق بالا هم نرفتم. آمدم نشستم روی مبل. سمت راستم کوه و دره و خانه‌های تو در تو رفتۀ تهران بود و روبه‌رویم یک دیوار. دیوار که نه، قفسه کتاب. و سمت چپم در کنج دیوار، شومینه بود که چوبهایی آماده روی یک چارپایه فلزی مرتب چیده شده بود. چوبها یک اندازه و خوشگل بودند. با خودم گفتم اینجا چه هیزمهای شیکی می‌فروشند. هیزمهای ما همه یغور و کثیفند. کاپشن سربازی‌ام را در آوردم و همانجا روی مبل رهایش کردم. رفتم نزدیک دیوار روبه‌رو. کتابهای کلفت و نازک حافظ. همه حافظ. فقط حافظ. هرچه دیوان حافظ بود از اول تا آخر را می‌شد در کتابخانه دید. هرچه کتاب شرح و تفسیر بود، هرچه گزیده حافظ بود در آنجا دیده می‌شد. منتظر بودم تا داوود بیاید و از او بپرسم که این‌همه کتاب حافظ چه به دردش می‌خورد. روی میز وسط اتاق که روی یک فرش چهل‌تکه با پوست بز در رنگهای سیاه و سفید و قهوه‌ای بود، ورقه‌هایی بود که دستنویس در مورد شعر حافظ بود. نفهمیدم چی نوشته است اما روی دیوار روبه‌رو شعر حافظ به خط خوش نوشته شده بود.

چو برشکست صبا، زلف عنبرافشانش/ به هر شکسته که پیوست، تازه شد جانش

کجاست همنفسی تا به شرح، عرضه دهم/ که دل چه می‌کشد، از روزگار هجرانش

تو خفته‌ای و نشد عشق را، کرانه پدید/ تبارک‌الله از این ره، که نیست پایانش

بدین شکسته بیت‌الحَزَن که می‌آرد/ نشان یوسفِ دل، از چه زنخدانش؟

گرچه از معنی‌اش چیزی دستگیرم نشد اما راستش، درست هم نتوانستم بخوانم. گفتم تابلوهای دیگر را هم ببینم. یکی یک نقاشی سیاه و سفید آفریقایی بود. با درختی شبیه نخل و چیزهایی دیگر. روبه‌روی همان، یک تابلوی بزرگ نقاشی به رنگ آبی نفتی بود که فقط نقطه‌چین‌های دایره‌ای سفید داشت. به نظرم آمد که یک چتر دارد می‌چرخد و آدم را گم می‌کرد در گردش بی‌انتهای خودش. یه خرده که نگاهش کردم، سرم داشت گیج می‌رفت. سرم را برگرداندم روی دیواری دیگر، یک تابلوی بزرگ بود که شب را نشان می‌داد. نفهمیدم کجا بود. تابلویی بزرگ تقریبا این سر تا آن سر دیوار را گرفته بود. برجها و خیابانها همه نقطه‌های روشن داشتند. زرد و نارنجی. در گوشه‌ای دیگر در سه‌کنج دیوار، میزی سه‌گوش بود که یک راس این مثلث به کنج دیوار چسبیده بود. رویش پارچه‌ای قرمز جگری با نقشهای ریز کج‌بوته بود. چند قاب عکس هم روی پارچه بود. عکس پیرزن بزرگ‌تر و سیاه و سفید بود. با روسری که از جلوی سرش کنار رفته بود و جلوی سرش برهنه شده بود و موهای سفیدش معلوم بود. عینک ته‌استکانی زده بود. مثل مادربزرگ‌ها بود. در دو طرفش دو عکس دیگر بود که یکی مرد و زن میان‌سالی را نشان می‌داد که مرد روی صندلی نشسته بود و زن کنارش ایستاده بود و دست پسرکی را گرفته بود. دیگری همان مرد و زن را در دوره جوانی در میان یک باغ نشان می‌داد که کنار هم نشسته بودند و پاهایشان را دراز کرده بودند. در ردیف جلوتر سه عکس بود که کشورهای خارجی را نشان می‌داد. یکی برج ایفل بود همان که مثل دکلهای برق فشار قوی هست! نوک برج از عکس بیرون زده بود و دیده نمی‌شد. دو تای دیگر هم شاید همانجاها بودند. یکی شبیه دروازه قرآن شیراز بود. ولی دروازه قرآن نبود. عکس بچه‌ها هم بود که جلوتر از همه بودند دختربچه‌ها مثل خارجیها بودند سرخ و سفید و خندان با لباسهای کوتاه و روشن. حتی جلوی دوربین هم داشتند بازیگوشی می‌کردند. مثل من نبودند که جلوی دوربین شق و رق بایستند. یک عکس هم، یک مرد پیر را نشان می‌داد که شبیه دو عکسی بود که با زن و بچه بود. یک کلاه باریتایی هم دستش بود. به نظرم منجیل بود. ولی حتی موهای بلندش هم تکان نمی‌خورد و پریشان نبود. در تمام دو سه سالی که خدمت سربازی بودم هر بار که از منجیل رد شده بودم همیشه بادهای شدیدی می‌وزید که ماشین را تکان می‌داد و درختها را به یک طرف کج می‌کرد. آدم را می‌برد، چه برسد به چند تار مو. ولی او نه آفتاب اذیتش می‌کرد که بر صورتش تابیده بود و نه موهایش رمیده بود. تنها بود. عکس مجسمه فرح هم پشت سرش توی آبهای سد بود. یعنی آدم مقاومی بود؟ یا در آن لحظه باد نمی‌آمد؟ نمی‌دانم چی بود.

بالای سر همه اینها در سه کنج دیوار یک عکس قاب‌کرده بزرگ‌تر، پیرمرد موقری را نشان می‌داد که شبیه طراحی‌های سیاه و سفید بود. وقتی چشمم به آن خورد، خودم را جمع کردم. فکر کردم به من دستور می‌دهد: درست بایستم. شبیه مدیر دبیرستان ما بود. به نطرم پدربزرگ بود. لاغر با چشمانی تیز که مستقیم توی چشم آدم نگاه می‌کرد با یک بینی عقابی و لبهایی نازک که زیر سبیلی کم‌پشت روی هم آمده بود و شبیه یک خط منحنی بود. سرش هم تاس بود. یکی از عکسهای روی میز شخص جوانی را در لباس سفید پزشکان نشان می‌داد که دخترکی را ناز می‌داد. دکتر لبخند می‌زد و دخترک آرام آرام داشت به او نگاه می‌کرد و از پزشک نمی‌ترسید! پزشک و مرد و پیرمرد موقر یک جورهایی شبیه هم بودند. چشم و ابرو و بینی‌شان را می‌شد شبیه هم دانست. به نظرم سه نسل یکدیگر بودند.

یک عکس دسته‌جمعی هم بود که مرد در کنار زنی نشسته بود. همان که به نظرم زنش بود. خیلی نزدیک به هم نشسته‌ بودند و تقریبا به هم چسبیده‌ بودند. چهره زن خیلی مهربان بود و لبخند نشکفته‌ای داشت و همان بچه‌های خارجی هم دورشان را گرفته بودند با همان پزشک بدون روپوش سفید و یک خانمی که شبیه دختربچه‌‌های عکس بود: کمی تپل و سرخ و سفید با موهایی بور که همه روی یک مبل سه‌نفره نشسته بودند و به هم فشار می‌آوردند. بچه‌ها روی زانوهایشان نشسته بودند. پارچۀ مبل دیده نمی‌شد.

در همه عکسها مرد آرام بود و ژشت خاصی نداشت. تنها در یک عکس گردنش را افراشته بود. عکسی که در کوه گرفته شده بود و در پشت سرش نمایی از یک قله دیده می¬شد. او گرچه بر عصا تکیه کرده اما گردنش را بالا گرفته بود. کوه باید برایش نشانه سختی و استقامت باشد و گردن-فرازی. اینجا دیگر نمی¬توانست غرورش را اندکی نشان ندهد. دست خودش نبود که بخواهد خودنمایی نکند. شاید می‌خواست نشان بدهد که هم آرام و بزرگوار است، و هم محکم و مقاوم.

حواسم دوباره رفت پیش داوود که چرا اثری از داوود در این خانه نیست؟ در اتاق خواب پایین، کمد لباس را باز کردم. دو پالتو و دو کاپشن یکی بلند و یکی کوتاه، چند دست کت و شلوار و پیراهن و ژاکت و … اما هیچ‌کدام به سایز داوود نبود. به تن او که نمی‌خورد هیچ، اصلا به سلیقه‌اش هم نبود. از هفت پله سنگی رفتم بالا. اتاق پر از قفسه بود و قفسه‌ها پر از کتاب بود. آنقدر کتاب چیده شده بود که جای یک کتاب دیگر هم نبود. همه‌اش کتاب حافظ بود. شاید کتاب دیگری هم بود اما فقط حافظ به چشمم می‌آمد. گاهی چند جلد از یک کتاب هم کنار هم بود. همه هم یک رنگ و یک اندازه. همه‌اش هم حافظ. تنها یک فرش کوچک افتاده بود وسط اتاق. دیگر چیزی نبود. هرچه اتاق پایین نور داشت، این اتاق از نور محروم بود. فکر کنم حقش را خورده بود. پرده‌ای ضخیم جلوی نور را گرفته بود. یک تابلوی خط هم بالای قفسه‌ها بود. خطش درهم برهم بود. فقط کلمۀ جهان و یار و خیال و خواب و قدم را توانستم تشخیص بدهم.

برگشتم و پایم را گذاشتم روی موکتی که چسبیده بود به پله‌ها و شش پله را آمدم پایین. به نظرم هفت‌تا پله بود. به دلهره افتاده بودم. تصمیم گرفتم خانه را ترک کنم و بروم همان آبکاری، دنبال داوود. صدای زنگ تلفن افکارم را خراب کرد. ترسیدم جواب بدهم. زنگش مثل زنگ اخبار بود. شبیه زنگ مدرسه. هروقت دیرم می‌شد، صدای زنگ مثل صدای پای مرگ بود که توی روستا می‌پیچید. هروقت می‌شنیدم، دلم هُری می‌ریخت. شکمم پیچ می‌گرفت. نمی‌دانستم چه بکنم. زنگ تلفن تمام شد. گفتم خوب است خودم زنگی بزنم به محل کار داوود. شماره را از دفترچه‌ای که توی جیب ساکم بود در آوردم. انگشت اشاره‌ام را فرو کردم در سوراخها و شش‌تا شماره را یکی‌یکی چرخاندم به طرف راست و رها کردم. آن طرف صدایی گفت: «بله، آبکاری هنرکده، بفرمایین.» صدا شبیه کسی بود که دم در نشسته بود و با من صحبت کرده بود. گفتم: «داوود نیست؟» گفت: «چیکارش داری؟» تا ماجرا را برایش تعریف کردم، گفت: «پس چرا به تلفن جواب نمیدی؟ تو الان اونجایی؟» گفتم: «بله، فکر کنم اشتباه آمده‌ام. الان دارم می‌آیم پیش شما. داوود برگشت؟» گفت: «خوب دقت کن ببین چی میگم. به چیزی که دست نزدی، ها؟» گفتم: «نه. به هیچی دست نزدم.» گفت: «باریکلا پسر. درها را که قفل کردی یک بار هم امتحانشون کن که قفل شده باشن. داوود هم که اومد میگم وایسه تا تو بیایی.» سراشیبی خودش داشت مرا می‌برد پایین. دیگر نگران هیچی نبودم. منتظر بودم تا داوود را ببینم و بازهم مثل سربازی باهم بگوییم و بخندیم.


انتهای پیام
بنر-رانکوه-نیوز-ادامه-مطلب.

نظر دهید