چای شما
تاریخ انتشار : ۲۱ تیر ۱۳۹۴ در ۱۰:۱۴ ب.ظ , کد خبر:   22493

روشن هدایتی امام

پایگاه خبری تحلیلی رانکوه نیوز: (Rankoohnews)
روستای امام نان پیچیده در سارق

من امام هستم روستایی در دهلیزهای پیچ در پیچ تاریخ، تاریخی ۳۵۰۰ ساله که در سینه خویش به یادگار گذاشته ام. سینه ای که هر بار با مهر یا نامهربانی شکافته اند و در جای جای موزه ها یا گنجه های خانه های مردم جهان، پاره ای از تنم به نمایش گذاشته می شود. پاره هایی که شادی ها، غم ها ، رنج ها و تلاش و کوشش و هنر و عشق بر آنها حک خورده است. دیاری که زنانش در صدر بودند و قابل ستایش و گواه آن آثار به جا مانده در گورستانهای تاریخی لیارچاله و گاوسره چال است.

 

 

پایگاه خبری تحلیلی صبح رانکوه-روشن هدایتی امام: من امام هستم در درازای پاک در کنار درختان فندوق و گردو و رودی که آبش از سینه پاک خوشخانی بر دره جاری می شود زلال و گوارا که در جاجای دشت و دره به مهربانی همه را میهمان می کند، گون سبز می شود و گل رز سرمست می شود و خرگوش ها و کبکها عشوه گری می کنند. چشمه های من، میعادگاه عاشقانه و دلبرانه هاست. چه کوزه ها و آبخوری ها دست به دست شده و گاه از شرم بر زمین افتاده است! گاه فصل چیدن میه لیسک، پیمان ها با رنگ میه لیسک بر دست و صورت نقش می بندد… خانه های مردم دیارم از تار و پود من است. خشت و چوب و رنگ نمای خانه، از گل وجودم با دست هنرمند دیارم بر دیوار خانه های جلوه گری می کند. قوت مردمان از عمق دشت و تپه های سرسبز و پرمهر بر سفره های گرم جاری می شود. در دل خاکستر سیب زمینی کباب می شود و گاه کبکی و خرگوشی عطرش در فضا می پیچد. گندم زاران من به دست زنان به عطر و لذت در آتش گرم شاخه های هرس شده درختان در تنورستان به نان و کماچ ادای دین می کنند. مرجو و گندم برشته در جیب کودکانم پر می شود. شیر گوسفندان و بزان و گاوان بر سفره های سپید و مهر می نشیند. نوزادان چه لذتی می برند و در پی به آن به خواب شیرین می روند. نان پیچیده در سارق آویزان چوبدستی چوپان در فضا می پیچد و نی اش با آواز پرندگان همنوا می شود… وقتی باد وحشی، چهره ها، برگ ها، سنگ ها، لت ها و سبزه ها را خاک اندود می کند، تن گرم خویش را در مه سرد و غلیظ رها می کند و محو می شود و آنگاه تر و تازه و خیس همراه با یالمانی هفت رنگ نهان می گردد اما در حیران است، خیسی صورت کودک رنج، از گریه آرزوهاست یا از مه سرد!…

من روستای امام هستم و سیمای بازارام اینگونه بود: چکاوک صدای فولاد و آتش و زمین شخم زده و کشت تپه شده و اسب راهوار، آیینه ها و صورت های صاف و پودر معطر، صدای هاون بر گیاه محتاج بیمار درمانده، فرود ساطور آتقی بر لاشه گوسفند، چای پررنگ و قند خویس در سینی لرزان مش قاسم، صدای زنگوله ها و شادی کودکان چشم به راه سوغات شهرها، مغازه های پر از نخود و لوبیا و قند و شکر و جوراب و پارچه و تنگ و ظروف رنگی و برنج و ماهی دودی، حرکت چرخ زیبایی بر پارچه های گل گلی بر تن جوانان به دام افتاده، انبر تفتیده در آتش و آب و آخ دندان، تیغ خون آلود و دامن پسربچه ها، در هم آمیختگی لهجه های کردی و لری و قزوینی و طالقانی و گاه فارسی به لهجه گیلکی همولایتی برگشته از اجباری …. بهار من اگرچه از اردیبهشت آغاز می گردد. اما اسفند و فروردین من آبستن رستنی های لذیذ و ریشه های غنچه هاست که در خروش رهایی از خاک اند و برفها در چاک چاک تنم آب می شود تا جویباران در دشت و تچه آواز سر دهند. رگه های برق یخ زده در سایه کش تپه ها نقاش می شود و تکه تکه بر گیاه می غلتد … روزهای پایانی اردیبهشت، بهشتی می شود در تار و پود هستی من، گلها با پروانه ها ، درختچه های سبز با گلهای خوشبو و پرواز پرنده های اولین پرواز و نسیم ابریشمی علفزاران و جلوه گری تک گلهای قرمز و آبی در گستره زرد یک دست و رها شدن بره ها و بزها در دل طبیعت بالادست و میزبانی مالگه خوشخانی و خرداد، کار و عشق و رنج و تپه تپه شدن و نوشیدن چای در کنار آن و به تماشای درختان فندوق و گردو نشستن ….

تابستان من رویایی است کاروان رنگ و بوی شهری با لباسهای رنگانگ سو و نگاه های دختربچه های زیبا رو و پابرهنه و لباسهای وصله دار، گاه نگاه های ناجور و گاه صورتهای نگران،… حشن و سرور در اتاق سرا و زرق برق کفش ها و صدای ویولن و تنبک و دایره و رقص مردان با پابذارها و جورابهای پشمی و لباس محلی و رقص رقاصه های قاسم آبادی همراه کاروان و جام و دود و عود و عطر بوی بره های در آتش و تماشای آن از لای درختها و دیوارها … شهریور شروع پاییز من است و کوتاه است اما پربار، جلوه های بی بدیل و جادویی درختچه های سبز و زرد طلایی و شاخه های پربار گاو اهلی خرمایی با رنگ حنایی خود کام کودکان در انتظار مهر را شیرین می کند و حاصل کارو تلاش غنچه های نیمه باز و پوست های ترک خورده در کیسه ها پر می شود و در پهندشت آفتاب پاییزی، رنگین و راز و نیاز، رنگ حقیقت به خود می گیرد. پارچه فروش دوره گرد آواز سر می دهد … ساز و دهل در من می پیچد و کرسی خانه به سقف می رسد و زنگ مدرسه به صدا در می آید… زمستان ها با آبان آغاز و با هوای بهاری اردیبهشت به پایان می رسد و دام در پناه خانه و کاشانه زمبستان را طی می کنند و هر صبح روستا با جاروی بافته از گیاه پاک می شود… هیمه های شهریور و مهر در بخاری های داغ ، شبهای سرما را گرما می بخشد. گاه در برف زمستانی تونل مهربانیو همیاری زده می شود و شب نشینی های پرخاطره با فندوق و گردو و دوشاب بر بستر گرمای « کله جهان» فتح می گردد و گاه چشمان خیس می شود نه از دود کنده پیر درخت گردو، از افتادن پیر و جوان از درخت و یا سرباز راه دور که چند ماهی است از او نامه ای ندارد… و چه تماشایی است رها شدن بره ها و بران از آغل در بسته روزهای زمستانی در هوای آفتابی و برفی روستا/ آوای املش

بنر-رانکوه-نیوز-ادامه-مطلب.

نظر دهید