چای شما

تاریخ انتشار : ۲۴ دی ۱۳۹۷ در ۹:۴۶ ب.ظ , کد خبر:   74948
روایت شفاهی مشد معصومه از املش

۸۲ سال از سن نازنین او می‌گذرد. ذهن پویایی دارد، اما درد کمر امانش نمی‌دهد، روزگار با فراز و نشیب‌هایش کمرش را خم کرده است.

 

 

به گزارش رانکوه نیوز به نقل از فصلنامه آوای املش ؛ ۸۲ سال از سن نازنین او می‌گذرد. ذهن پویایی دارد، اما درد کمر امانش نمی‌دهد، روزگار با فراز و نشیب‌هایش کمرش را خم کرده است؛ هنگام راه رفتن دست‌هایش روی زانو، گویی استواری دوران جوانی را بخاطر می‌آورد. گاهی در حین صحبت اشکی از چشمانش جاری می‌شود و بر روی گونه‌هایش می‌لغزد، گویی این اشک‌ها بوی گذشته را دارد…

 

 

روز عروسی من، رونما ۲ ریال بود و آن را پهلوی داماد می‌گذاشتند.

 

معصومه اسفندیاری‌فر اهل گرمابسرای شیشارستان است. با همه درد کمری که دارد برایمان از خود و گذشته املش می‌گوید که: پدر و مادرش پیلجه‌‌ای بودند و تابستان به شهر سمام می‌رفتند و زمستان به پیلجه بر می‌گشتند.

 

آن زمان درخت کیش (شمشاد) و بور (ساقه همراه با خار گیاهان) زیاد بود و در منطقه ما پلنگ داشت. بازارمان لنگرود بود، اَربه دوشاب را از راه خرشتم که رودخانه پرآبی داشت، سوار بَلَم یا نو (قایق) می‌شدیم و از راه کومله به لنگرود می‌رسیدیم و می‌فروختیم، ماهی، برنج و میوه‌جات (آنزمان نبود) شکر و جلوا اَرده که قمی حلوا می‌گفتند می‌خریدیم… در پیلجه هفت تا هشت خانه بود… من شاه را دیدم، روس‌ها را دیدم در ناحیه آغوزی…. آنها دو تا پسر جوان و خوشکل بودند و ما پنهان شدیم که ما را نکشند… روس‌ها فرار کرده بودند.

 

آن‌زمان جنگ بود برخی که آدم‌های جالب نبودند، مثل سبیل اسماعیل‌خان دیلمی- عطایی- رضائی فرار کرده بودند.

 

شوهرم مشداصغر (پاک نهاد) مرد ساده و خوبی بود نجار بود با «کَل بُر» و اره یا یکی بُر درخت می‌زدند و چوب درست می‌کردند (کل بُر درخت را می‌برید و یکی بُر وسط آن را نصف می‌کند)

 

روز عروسی من رونما ۲ ریال بود و آن را پهلوی داماد می‌گذاشتند… مرا از پیلجه به شیشارستان توسط مشدموسی شاهجانی (نوری) با قاطر آوردند و یک مشت برنج روی سرم ریختند و یک گاو خانه‌‌واشو به من دادند و بعد رفتیم داخل خانه…

کفش نداشتیم و پوست بز را «چموش» (کفش) درست می‌کردیم گاهی اوقات از لنگرود بار چموش می‌گرفتیم، آن زمان زیاد پول نمی‌دادند. یک چیزی می‌دادند و یک چیز دیگری می‌گرفتیم مثلاً یک آفتابه اَربه دوشاب برابر با دو آفتابه برنج بود…

 

کفش نداشتیم و پوست بز را «چموش» (کفش) درست می‌کردیم گاهی اوقات از لنگرود بار چموش می‌گرفتیم، آن زمان زیاد پول نمی‌دادند. یک چیزی می‌دادند و یک چیز دیگری می‌گرفتیم مثلاً یک آفتابه اَربه دوشاب برابر با دو آفتابه برنج بود…

 

۷ تا بچه داشتم یکی فوت کرد و ۳ پسر و ۳ دختر برام باقی ماند. من مزاحم آنها هستم. آبجی بزرگ و ابراهیم بهترین خاطره من هستند البته یک خاطره دیگه هم دارم یک دخنر دوست من بود و در پلیجه مشسته بود آنها می‌خواستند بروند یک ریال به او دادند و رفتند کلان‌کلایه زندگی کنند و من برای اینکه بیاد او باشم به او گفتم دستم را ببر تا یادت باشم… نمی‌دانم زندگی چگونه گذشت… تا چشم بر هم زدیم همه بزرگ شدند و سپیدی مو را در آئینه دیدم- روزگار با همه اینگونه است.

بنر-رانکوه-نیوز-ادامه-مطلب.

نظر دهید