چای شما
تاریخ انتشار : ۱۵ مهر ۱۳۹۴ در ۹:۳۰ ب.ظ , کد خبر:   25474

قسمت اول

پایگاه خبری تحلیلی رانکوه نیوز: (Rankoohnews)
روایت شفاهی از املش

علی مراد اسم پدرم بود .روزی با پسر عمویش دعوایش شد و پسر عمو در حین دعوا کشته شد…

 

 

پایگاه خبری تحلیلی صبح رانکوه: محمد ولی خان گیلار کشی و دسته ای از کمنی ها خانه ما را در شاهجان غارت کردند ،صد رأس گوسفند ،پنجاه عدد بز شیری ،یک جفت وزرا ( گاو نر ) ،یک جفت گاو ،پنج عدد نمد و پنج عدد تلید نمد را غارت کردند … محمد ولی خان پدرم را دستگیر کرد و در گیلارش زندانی کرد و بعد از مدتی او را بردند لاهیجان پهلوی ارباب … صوفی ها با آن ارباب لاهیجان خوب نبودند، مادرم گیلان آمد و ما فراری شدیم و این باعث کوچ ما به املش شد، مادرم سلیمان خان را در املش گرفت و کوشش کرد و بعد از نصرت اله خان وارد شد و هر طور بود علی مراد را به املش آورد .چون گفته ایشان بود ، در آن زمان پدرم دولول ،تک تیر ، تفنگ داشت و وقتی به ما حمله کردند من و برادرم تفنگ ها را بردیم داخل اتاق و زیفلینگ (کلید) زدیم…در آن حمله مرا کتک زدند برادرم عصبانی شد و یک نفر را با تفنگ زد و فرار کرد و من بالای بام رفتم و با علف همه جا را پوشاندم و در آنجا میدیدم که چگونه غارت می کنند ، دندان مادرم را شکستند و بعد از مدتی ما آمدیم پیله جه املش …

***************************

کوچک بودم شاید می شد گفت مثل بچه های سوم دبستان و علی مراد مرا به پسر عموی خود که پدرش مثل پدرم سر گالش بود داد .بعد از کش و قوس های فراوان ازدواج کردم و شوهرم در شسر دره کارگر بود ولی عمرش وفا نکرد پولی را که از ۲ تا ۵ ریالی جمع کرده بودم تا سکه جلیقه ای برای دخترم درست کنم پول گور و کفن شوهرم شد و من به تنهایی بچه ها را بزرگ کردم.

 

کلثوم-نوری

***************************

کاظم خان صوفی ارباب ما بود و در پیله جه برادرم ملک آنها را داشت و بعد ها برادرم در شیشارستان باغ گرفتند ، وقتی می خواستیم به املش بیاییم در زربیجار در گل فرو می رفتیم .جاده ای نبود و از باغ امان اله خان خان به املش می آمدیم ،گاهی نمی گذاشتند از باغ به املش بیاییم و آنقدر رَوَه (گل شل) زیاد بود که گاهی کفش های ما جا می ماند !!!

***************************

سل زربیجار خیلی قشنگ بود ،آب فراوان داشت ،مردم زالو می گرفتند تا خون مرده آنها را بخورد ،پرندگان زیاددی می نشستند و بیجارها ( شالیزار ) همیشه آب داشت .می گفتند شب های جمعه یک گاهواره با بچه بالای آب می آید و نوزاد گریه می کند .من چیزی ندیدم.

من دوشاب می پختم تا روز سه شنبه بفروشم و با آن پول وسایل بگیرم .همیشه سه شنبه خانه کاظم خان شیر می آوردم و خدا بیامرزد زنش را او به من آشپزی یاد داد . حاج یوسف مرادی ، حاج علی اصغر کاظمی بزازی داشتند ، یک آقایی به نام یوسفی نیز می آمد و بزازی پشت بازار پهن می کرد و همه دختران دم بخت را من جهازشان را از او می گرفتم.یک خانم خوب بود که نانوایی داشت . نان کماچ و گرد درست می کرد…

کم کم جاده شد و بازار برپا شد و ماشین پیدا شد ،برخی می گفتند یک چیز آوردند و آدم داخل آن می نشیند….

از راه خرشتم به لنگرود می رفتم . از داخل آب می گذشتیم و ماشین نبود و برای رودسر از راه تمیجان … سکه ۲ و ۵ ریالی بود .اسکناس پیدا نبود و کارگری اینگونه بود که تو کار می کردی و بعد من کار می کردم و برای شما .وقتی از ییلاق آمدم ۵ کیسه ۵ منی آوردم و در پیله جه روی کَلَه نان درست می کردم …

***************************

شوهرم در وادی املش دفن شد امّا بولدوزر آمد و همه را خراب کرد ،شستشوی مرده پهلوی شعبه سر (انتهای پایین املش –شعبه نفت محبوبی )بود و مرده شور مرد و زن از کیا کلایه می آمدند … چه کنیم روزگار همین است یکی می آید و دیگری می رود ایکاش همه خوب می رفتیم ./ آوای املش


انتهای پیام
بنر-رانکوه-نیوز-ادامه-مطلب.

نظر دهید

  • پاسخ
    صالحی
    مهر ۱۶, ۱۳۹۴ در ۱۱:۵۲ ق.ظ

    سلام: روایت مشهدی کلثوم … کم و تکمیل شده نبود امیدوارم ادامه دار و کامل شود . تشکر