چای شما
تاریخ انتشار : ۲ خرداد ۱۳۹۸ در ۷:۵۰ ق.ظ , کد خبر:   78729

علی عباس زاده

پایگاه خبری تحلیلی رانکوه نیوز: (Rankoohnews)
خاطرات ییلاق قدیم شرق گیلان : املش

خرداد ماه سال هزار و سیصد و چهل و شش برای امتحان سراسری کلاس ششم ابتدائی(صحنه) برای اولین بار از کجید راهی املش شدم تا…

 

 

خرداد ماه سال هزار و سیصد و چهل و شش برای امتحان سراسری کلاس ششم ابتدائی(صحنه) برای اولین بار از کجید راهی املش شدم تا ضمن سنجش تحصیلی در گستره دانش آموزان دوره ابتدائی استان گیلان، با پدیده های تمدن مثل ماشین و برق خانه ها ووو هم روبرو شوم
از یک هفته قبل مادرم در تدارک نان کماچ و تره ییلاقی برای برادر بزرگم و اقوام ساکن املش بود.

 

در روز موعود، صبح زود به اتفاق مرحوم مادرم فاصله پنج کیلومتری خانه ما تا منزل مرحوم عباس کاظمی را در نیم ساعت پیمودیم و عمو عباس که برای والدینم احترام بسیاری قائل بود کیسه سوغاتی و بقچه نهارم را از من گرفت و در میانبار یکی از دو قاطر خود انداخت و سر افسار یکی از قاطرها را بدستم داد و دومی را خود بدست گرفت و قاطر را هی کرد.

 

باور کنید نیمی از راه سی کیلومتری کجید به املش را دویدم تا سر قاطر نزدیک من نباشد و ” فرره ” نکشد!

 

بهر قیمت که بود در میان باران شدید بهاری تا چاشتگاه به بلوردکان رسیدیم و آخرین نان و پنیر بقچه و دو چای تلخ در کاروانسرای مرحوم قاسمعلی خوردیم و کاروان چارودارها به حرکت در آمد اما دیگر پایم با من همراهی نمیکرد. تصور کنید یک پسربچه دوازده ساله با یک گالوش سنتی لاستیکی، دوسوم راه را تقریبا دویده باشد.

 

به هر روی به عمو عباس گفتم نمیتوانم سر قاطر را در دست بگیرم و ایشان با بزرگواری سر قاطر را به گردنش آویخت(سره زه) و بمن گفت: آهسته آهسته دنبال قاطر ها بیا اما فاصله نگیر

من هم تا حسینقلی آب ببورد را علیرغم باران شدید، همراه کاروان رفتم در آنجا یک مسیر حدود پنجاه متری گِل زردِ چسبنده داشت که در روزهای بارانی با عبور کاروان و ورز دادن گل، چسبندگی اش مضاعف میشد و من بیخبر از وضعیت مسیر، در گل گیر کردم و یکی از گالوش هایم را از دست دادم و از همانجا تا املش را با یک لنگه گالوش طی کرده و تمام این مسیر را گریه کردم

حدود ساعت هشت غروب که هنوز هوا روشن بود به املش رسیدیم و یکراست به اطاق اجاره ای برادر که کلاس هفتم بود و در منزل آقای حاجی شامخی مستأجر بود رسیدم و برادرم با چهره سرتا پا گل آلود و گریان من روبرو شد و جلوی هم اطاقی اش آقای محمد قلی زاده که در آن سال کلاس یازده بود خجالت کشید اما آقای قلی زاده که عاقل مردی می نمود و چهره همیشه خندانی داشت گفت: عزیزم هیچ اشکالی ندارد این اول راه است شما تا پایان دوره تحصیلی بارها این مسیر را طی خواهی کرد و برایت آسان خواهد شد. و با این تعارفات داخل خانه شدم و در کنار تنها وسیله گرمایش و پخت و پز خانه، چراغ والور، خودم را خشک کردم.

از آن سال به بعد، بارها و بارها این مسیر و مسیر های آغوزی و کاروانسرا(کوتاهترین مسیر مالرو به کجید) را با بسیاری از مردم ییلاق، خصوصا دانش آموزان ییلاقی در ایام عید و تابستان، حداقل دوبار در سال طی نموده ام و چون بزرگتر شدم، طی مسیر هم آسانتر شد.

 

از سال ۵۷ هم خانواده ام گیلان گیر شد اما من مانند کبک کوهی که در قفس اسیر باشد، هر بار که فرصت دست میداد از راه ” املش-جورکاسر-شیردره-دارانبار به کاروانسرا ” و از آنجا به ده ام میرفتم و خاطرات تلخ و شیرین بسیاری دارم، اما هیچکدام جای خاطره اولین سفر را نمیگیرد. بدرود

علی عباس زاده

 


انتهای پیام
بنر-رانکوه-نیوز-ادامه-مطلب.

نظر دهید