چای شما
اختصاصی رانکوه نیوز
تاریخ انتشار : ۳ فروردین ۱۳۹۵ در ۱۰:۲۷ ب.ظ , کد خبر:   32415

داستان هفته/ حسین ثاقبی:

پایگاه خبری تحلیلی رانکوه نیوز: (Rankoohnews)
بهانه‌ای برای عشق‌ورزی

صبح رانکوه/ حسین ثاقبی: سرما همین‌که آمد سراغم، اول چسبید به یقه‌ام. به سرفه افتادم. ولی او ول‌کن نبود. این، تازه اول کارش بود. داشتم خفه می‌شدم. بدنم داغ شده بود. افتادم. در آخر نوبت تب بود. پناه بردم به رختخواب. غذا از گلویم پایین نمی‌رفت. با تب چندروزه، بدنم زنگار بسته بود و ذهنم متورم شده بود. یک لایه چربی هم روی مغزم را پوشانده بود. بسیاری چیزها را از یاد برده‌ام. ذائقه‌ام برگشته. مزه غذاها را نمی‌فهمیدم. سوپ جوجه به دهانم مثل آب کاه بود. بی‌مزه نبود ولی مزۀ خاصی داشت.

مادرم گفت: «این مزه سرماخوردگی است. مزه تب همین است. یک مزه خاصی است که فقط وقتی تب می‌کنی این را می‌فهمی.»

گفتم: «چرا مریضی‌های دیگر بو ندارند؟»

گفت: «کدام مریضی، مثلا؟ یکیش را بگو.»

گفتم: «مثلا پادرد.»

گفت: «مزه‌ها را مغز تشخیص می‌دهد. تب مغز را خراب می‌کند.»

گفتم: «هذیان هم ‌می‌گفتم؟»

گفت: «هذیان هم می‌گفتی.»

دیگر چیزی نپرسیدم. ممکن بود حرفهای ناجور زده باشم توی خواب یا وقتی تبم بالا رفته بود. مادرم پاشویه‌ام می‌کرد. اما نه، بعید می‌دانم از کسی حرفی زده باشم. من اگر هیچ بویی را تشخیص ندهم، بوی او را تشخیص می‌دهم. راستی، چند وقتی هست که خبری ازش ندارم. آخ، چه شکلی بود؟ حالا هیچی از او یادم نیست. چهره‌اش از خاطرم رفته و عکسش بر آیینه دلم نمی‌افتد. گفتم آیینه دل! آیینه‌ای که غبار گرفته و زنگار بسته. تنها روی دلبر می‌تواند صیقلش دهد. حالا چطور پیدایش کنم؟ درست در همان روز سرنوشت‌ساز که قرار بود خودم را به او برسانم، سرما گریبانم را گرفته بود. حتما فکر کرده که جا زده‌ام و آن را به حساب بی‌وفایی من گذاشته است.

از سر قرار همیشگی که برگشتم، مادرم توی حیاط کنار حوض کوچک برای ماهی‌ها غذا پرت می‌کرد به تماشای نوک‌زدن‌شان می‌ایستاد. وقتی صدایم را شنید، گفت: «بیا ببین، ماهی‌ها مثل مرغها نیستند که لقمه را از دهان همدیگر بقاپند.»

رفتم کنار حوض آبی. ماهی‌های قرمز بهتر از ماهی‌های سیاه و خاکستری دیده می‌شدند.

گفتم: «چرا؟»

گفت: «چون سیرمونی دارد.»

گفتم: «آها. فهمیدم. به آنچه که دارند قانع‌اند.»

گفت: «و برای آنچه که از دست می‌دهند غصه نمی‌خورند.»

من هم می‌خواستم غصه نخورم. ولی غصه داشت مرا می‌خورد. نمی‌گذاشت بی‌بهانه و بی‌آنکه دنبال باران و نسترن باشم، با خارهای کاکتوس هم عاشق باشم


انتهای پیام
بنر-رانکوه-نیوز-ادامه-مطلب.

نظر دهید